همنوا: «مرحوم حاج محمد حسن عبد یزدانی» از کودکی در محضر آیتالله حاج میرزا فتاح شهیدی بوده است. در 26 سالگی و همزمان با رفراندوم لوایح ششگانه پایش به ساواك باز شده و در پی آن با آیتالله قاضی طباطبایی آشنا گشته است. در 27 سالگی برای نخستین بار به عنوان پیك امین آیتالله قاضی با امام خمینی دیدار نموده است. از این روزها به بعد عبد یزدانی مبارزه را اصل جداییناپذیر زندگی خود بر میگزیند و این مبارزه است كه مسیر زندگی او را تعیین میكند. دیدارهای پیاپی با امام، عزیمت به عراق و دیدار با مراجع عراق، سفر به فلسطین اشغالی در پی سفر حج، حضور در بوكان به عنوان امام جماعت مسجد شیعیان در خلال زندگی مخفی، حضور در سازماندهی قیام 29 بهمن تبریز، حضور در سازماندهی جنگهای خیابانی در شب پیروزی انقلاب اسلامی در تهران و تصرف اوین و انتقال پروندههای متهمین به دفتر امام و نقش مؤثر در آزادسازی رادیو و تلویزیون تبریز، از جمله فرازهای زندگی سیاسی این مبارز انقلابی در سالهای پیش از انقلاب به شمار میرود. وی سالها پیش، در گفتگویی، با تشریح بخشی از خاطرات خود در دوره زندان طاغوت، گلههایی نیز از رفتار و گفتار برخی جوانان نسبت به شرایط پیش از انقلاب دارد. یاد این مبارز غیور و متعهد انقلاب اسلامی را گرامی می داریم.
بیماری سل در کوچه و خیابان، پا گرفته بود
عبد یزدانی با تاکید بر این که جوانان بدانند که امروز، دشمن، دیگر آن دشمن سی سال پیش نیست و همگام با بیداری و هشیاری ملت ما، جبهه استکبار و استعمار نیز زیرکتر از گذشته وارد میدان میشود، خاطرنشان میکند: امروز برخی از جوانانی که تصور درستی از شرایط دشوار آن دوران ندارند، در شرایطی به طور ناخواسته، با تکرار حرفهای دشمن، دوره قبل و بعد از انقلاب را مقایسه میکنند که در جریان واقعیتهای آن دوره نیستند.
وی با بیان اینکه توسعه، رفاه و پیشرفت امروزی، جز با پیروزی انقلاب اسلامی، میسر نمیشد، تصریح کرد: اگر این جوانان میدیدند که چطور بیماری سل در کوچه و خیابان، پا گرفته بود، اگر میدیدند که بسیاری از مردم، حتی در تامین البسه مورد نیاز خود، ناتوان بودند، اگر صفهای طولانی نفت را در زمستانهای استخوانسوز آن سالها میدیدند، اگر میدیدند که فساد و بیبند و باری و بیغیرتی، چگونه تحت سلطنت شاه، به امری موجه و قانونی، تبدیل شده بود، قطعاً حتی گمان مقایسه شرایط قبل و بعد از انقلاب را به ذهن خود راه نمیدادند.
این مبارز سالهای پیروزی انقلاب اسلامی با تاکید بر این که انگیزه مبارزه با دستگاه جور طاغوت، از هر دو حیث ایرانی و اسلامی قابل تبیین بود، به لایحه کاپیتالاسیون در دوره نخستوزیری حسنعلی منصوراشاره کرد و یادآور شد: چه دردی بزرگتر از این که گروهبان آمریکایی، میزد توی گوش سرهنگ ایرانی و هیچکس نمیتوانست به اجنبی بگوید بالای چشمت ابروست. این ها مسائلی هستند که در ظاهر ربطی به حوزه دین و شرع ندارند اما برای هر فرد ایرانی، با هر دین و آئین و مسلکی ناگوار و غیرقابلتحمل است. همانطور که اما حسین (ع) نیز میفرماید که اگر دین ندارید لااقل آزادمرد باشید.
عبد یزدانی تصریح کرد: نذوراتی که مردم با هزار صدق نیت، در ضریح امام رضا (ع) میانداختند، حتما باید توسط شخص شاه و طی مراسمی خاص، جمعآوری میشد و بعد، همین نذورات، صرف فساد رژیم و حمایت مالی از بهائیان میشد. کدام ایرانی دینداری میتواند چنین وضعیتی را تحمل کند؟
این مبارز انقلابی با اشاره به فراگیری اصل مبارزه در میان تودههای مختلف مردم گفت: جز یک عده بیطرف -که تحت تاثیر تبلیغات رژیم قرار داشتند- اکثر مردم در صحنه مبارزات حضور داشتند و البته «حضور در صحنه» تاوان داشت و گاه حتی همسایگان و بستگان فرد مبارز را هم درگیر مسائل میکرد.
وی با بیان این که شرایط به گونهای بود که رژیم سعی میکرد از فرصت دستگیری افراد، برای ارعاب مردم سود ببرد، تصریح کرد: با این حال، عموم مردم، متوجه فضای ملتهب سیاسی و مبارزاتی و بگیر و ببندها بوند و این گونه نبود که کسی، این گونه مسائل را مایه آبروریزی بداند. خب همسایگان وقتی میدیدند که فلان جوانی که همیشه انسان سربه زیر و موجهی است و همواره در مساجد و هیئتها و روضهها حضور دارد، به یکباره دستگیر میشود، انگیزه اصلی بازداشت او را میفهمیدند.
عبد یزدانی در ادامه، برخی از خاطرات خود، از دوران مبارزه، زندان و بازجوییها را از کتاب خاطرات خود (اعدامم کنید» به قلم «مهدی نعلبندی»، از انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي) یادآور شد:
آغاز فعالیتهای زیرزمینی، همزمان با تبعید آیتالله قاضی (ره)
در سال های 46 و 47 ظاهراً آرامش حاکم بود اما آیتالله شهیدقاضی، در روزهای به خصوصی مثل عید فطر یا عید قربان و یا وفات حضرات ائمه (ع) به منبر تشریف میبرد و سعی میکرد طوری سخن بگوید که در عین حال که مقصودش را به مردم برساند، بهانه نیز دست ساواک نیفتد. با این حال، در سخنرانی عید فطر با صراحت به اسرائیل و حامیانش حمله کرد. طولی نکشید که شبانه دستگیر و به کرمان تبعید شد. به این ترتیب، مبارزه سازمانیافته زیرزمینی، فعالتر و روز به روز وسیعتر شد اما ما طوری وانمود میکردیم که دیگر کسی برای رهبری نیست.
دستگیری در شهریور 1350
در شهریور سال 50 –مقارن ماه رمضان- دستگیر شدم. بلافاصله بعد از دستگیریام، همه جای خانه را گشتند و جز عکس قابگرفتهای از امام (ره) چیزی نیافتند. خواهرم که متوجه دستگیریام شد، فوری اعلامیهها و جزوههایم را جمع کرد و لای پارچه پیچید و داد به همسایهمان که اینها جواهرات من است و پیش شما باشد.
وضعیت سلول من بسیار اسفناک بود. در آن روزها، بسیاری از زندانیان، کمونیست بودند. به همین خاطر سلولی که من آنجا بودم معلوم بود که روی در و دیوارش نجس بود. تنها جای پاکی که برای نشستن من وجود داشت، طاقچهمانندی در گوشه اتاق بود که من همانجا چمباتمه میزدم و همانطور میخوابیدم. تنها جای تیمم هم دیوار سلول بود. دستم را تا جایی که میتوانستم دراز میکردم. با اینکه رنگ شده بود اما غباری داشت برای تیمم.
"سوادم در حد خواندن و نوشتن است"
موقع اولین بازجوییام که رسید، هیئت بازجویی من یک تیمسار و دو سرهنگ بودند. بازجویی در اتاقی بود که پنجرهاش به جایی مثل باغ باز میشد. سه بازجو بودند و یک منشی که مینوشت و ضبط صوت ضبط میکرد. سوالات، از تولد و تحصیلات شروع شد و من هم بر اساس سبک خودم شروع کردم به جواب دادن که «سوادم در حد خواندن و نوشتن است» آن هم برای اینکه امورات مغازه را بگردانم». سوالات همینطور تا ساعت 5 بعد از ظهر ادامه داشت. از صبح آنها روی صندلی نشستهبودند و من با دهان روزه، سرپا بودم. چشمانم داشت سیاهی میرفت. حتی وقتی میخواستم به دیوار تکیه بدهم، مانع میشدند. وقتی دیدم موقع نماز دارد میگذرد، گفتم: من باید بروم دستشویی. زنگ زدند، دو سرباز آمدند و مرا بردند دستشویی. وقتی برگشتم، گفتم باید نماز بخوانم! گفتند تو داری بازجویی پس میدهی. الان چه وقت نماز است. اعتنایی نکردم و از پنجرهای که رو به باغ تنظیم کرده بودم، قبله را تشخص دادم و سریع چهار رکعت نماز عصر را شروع کردم. وقتی نمازم را تمام کردم، تیمسار خواست مچم را بگیرد و گفت: تو مسافری و باید نمازت را شکسته میخواندی! گفتم: جناب تیمسار! من مسافر نیستم. مرا به اجبار اینجا آوردهاند و اصلا نمیدانم اینجا کجاست.
بازجو خندهاش گرفت، ولی خودش را نگه داشت
اتاق اعتراف گیری، اتاق اکوستیکی بود که صدا از آن درز نمیکرد. و حتی اگر کسی آنجا داد و بیداد میکرد، صدایش به جایی نمیرسید. البته بازجویی نوبتهای بعدی فرق داشت. سه چهار ساعت بازجویی میکردند و برمیگرداند سلول. یک بار پرسیدند: اسلحه دیدهای؟ من هم در جواب گفتم: بله! هر روز 21 آذر، ارتش در تبریز رژه میرود. چون خانه ما در خیابان پهلوی است، هر سال توپ و تفنگ و اسلحه و مسلسل ارتشها را میبینم! بازجو خندهاش گرفت، ولی خودش را نگه داشت و گفت: ما را دست انداختهای؟ منظورم دوره آموزش نظامی است، وگرنه هر بچهای هم بگوید اسلحه دیدهباشد.
قسم به جلد قرآن!
در یکی از بازجوییها، جلد قرآن را روی کتابی کشیدهبودند و آوردند گذاشتند جلوی من تا قسمم بدهند. تا دیدم، فهمیدم که که قرآن نیست و فقط جلدش، جلد قرآن است. بازجو گفت: به همین قرآن قسم، اگر در عرض یک ساعت همهچیز را برای ما روشن کنی، از همین جا رهایت میکنیم. من هم دستم را گذاشم روی قرآن دروغین و گفتم: به این قرآن قسم هر چه میدانستم گفتم. نه دیلینن دئییم آخی؟!... بالاخره مدتها به همین منوال گذشت و من که چلمن تشریف داشتم، بازجوییها را یکییکی رد میکردم.
https://hamnava.ir/News/Code/9423644
0 دیدگاه تایید شده