دوشنبه ۲ام مرداد ۱۳۹۶ , Monday 24th July 2017
New title
Hello, World!

تیر ۲۲ام, ۱۳۹۵

کد خبر : 90660

بازدید از سنت پترزبوگ

یک تبریزی در ینگه دنیا

مساله‌ای که در نخستین نگاه توجه من را جلب کرد، این بود که هیچ بنای تازه ساختی در این شهر وجود نداشت. همه بناها قدیمی و هر کدام با کوله باری از تاریخ. وقتی قدم می‌زدی، مثل اینکه دقیقا در تاریخ قدم بر میداری.

*علی قلعه‌بان

مرور خاطرات سفر همواره جذابیت خاصی داشته است. من اما ضمن بیان خاطرات سفرهایم با عنوان «یک تبریزی در ینگه دنیا» به تجربه‌ای که از سفرها داشته‌ام نیز اشاراتی خواهم داشت.
امسال 10 روز مانده به عید که به رسم سالانه برای دیدار خانواده قصد برگشت به ایران را داشتم به سرم زد که ما که این همه راه را داریم میریم، سر راه بازدیدی هم از سنت پترزبوگ یا همان لنینگراد قدیم داشته باشیم. با خانم صحبت کردیم و تصمیم که نهایی شد، مدارک را دادیم برای ویزای روسیه. این اقدامات همزمان شده بود با صحبت‌هایی که در مورد لغو روادید بین روسیه و ایران شده بود ولی مدارک را برداشتم و رفتیم سفارت. از مسؤول ویزا پرسیدم: خانم! لغو ویزا انجام شده یا باید ویزا بگیریم که ایشان هم گفت، نه هنوز دستوری به ما داده نشده است. خلاصه مدارک را دادیم و 3 روز بعد ویزا حاضر شد. روز موعود سوار هواپیما شدیم ولی با این تفاوت که سال‌های قبل که کلی سر کانتر به خاطر پاسپورت ایرانی سین جین می‌شدیم، این بار در کمال تعجب هیچ کس حتی از ما نپرسید که چه کسی هستی و کجا میروی. خلاصه سوار شدیم و بعد از 10 ساعت رسیدیم مسکو و بعد با یک پرواز دیگر راهی سنت پترزبورگ شدیم. وقتی که رسیدیم، همانطور که انتظار داشتم کلی در مرز پاسپورت را زیر و رو کردند و زیر ذره بین بردند. ما هم با خونسردی کامل داشتیم نگاه می‌کردیم ولی طوری پاسپورت را زیر ذره بین برده بودند که آدم داشت یواش یواش شک می‌کرد به خودش. مدیون هستیند اگر فکر نکنیند که به ایرانی‌ها شک داشتند، نه به قول دوستمان محبتشان زیاد بود و میخواستند ما را حتی چند دقیقه هم که شده، زیاد ببینند. خلاصه در فکر بودم و حواسم پشت باجه پرت شده بود که یک دفعه با صدای مهر افسر زن درشت هیکلی که به پاسپورت زد، به خودم آمدم و با تشکر روسی «اسپاسی با» پاسپورت را گرفتم و رفتیم سوار تاکسی شدیم و به هتل رفتیم. فردا صبح جاهایی را که قرار بود، بگردیم و از قبل تعیین کرده بودیم را شروع کردیم. اول که می‌خواستیم برویم بیرون، همسرم گفت: بهتره کمی لباس گرم بپوشی. هتل را نگاه نکن، بیرون سرده، نگاه مغرورانه‌ای بهش کردم و گفتم: مثل اینکه یادت رفته من بچه تبریزم. ما به این سرماها نمی‌لرزیم. ولی چشمتان روز بد نبیند همین که پایم را از درب هتل گذاشتم بیرون و چند قدمی از هتل دور شدم، به همسرم گفتم: خانم اون لباس‌های گرمی که گفتی، دقیقا کجاست و دوباره برگشتیم و مجهز شدم.
مساله‌ای که در نخستین نگاه توجه من را جلب کرد، این بود که هیچ بنای تازه ساختی در این شهر وجود نداشت. همه بناها قدیمی و هر کدام با کوله باری از تاریخ. وقتی قدم می‌زدی، مثل اینکه دقیقا در تاریخ قدم بر میداری. خیلی جاهای دیدنی داشت، ولی دو نکته‌ای که نظر من را بیشتر به خود جلب کرد و قصد دارم که نتیجه‌گیری این خاطره قرار دهم، یکی این بود که وقتی موزه می‌رفتی بچه‌های مدارس را دسته دسته به موزه می‌بردند و چنان مسؤولان موزه با عشق در موزه تاریخ کشورشان توضیح می‌داد که آدم لذت می‌برد. از یکی در این مورد پرسیدم، گفت: ما اکثر کلاس‌های هنر و تاریخ را سر کلاس نه بلکه در موزه و گالری‌ها برگزار می‌کنیم. چون آن قدر منابع، غنی هست که محتوای کلاس در مقابل آنها هیچ هستند. نکته دوم اینکه یک روز داشتیم در خیابان «نوسکی پراسپکت» که یکی از خیابان‌های اصلی هست، پیاده روی می‌کردیم که نرسیده به کوچه 14 مطلبی نظر من را به خود جلب کرد و به همسرم هم نشان داده و به او توضیح دادم که دیوار ساختمان تابلویی به رنگ آبی داشت که رویش نوشته بود: Граждане! При артобстреле эта сторона улицы наиболее опасна (شهروندان عزیز در هنگام پناه گرفتن، این سمت ساختمان خطرناک است. لطفا برای در امان ماندن از تیر دشمن به پشت ساختمان بروید.) خیلی برایم جالب بود. بعد که تحقیق کردم دیدم کلیشه‌های این نوشته را از زمان محاصره لنینگراد، همین طوری نگه داشته و ترمیم کرده بودند.حتی محلی برای قراردادن گل برای ادای احترام در مقابل تابلو هم ساخته بودند که مردم برای ادای احترام به کشته شدگان هر روز آنجا گل می‌گذاشتند. بهتر است بدانید که محاصره لنینگراد به روسی блокада Ленинграда عملیات نظامی طولانی مدتی بود که توسط نیروهای آلمانی بر ضد شهر لنینگراد – شهری تاریخی که امروزه با نام سن پترزبورگ شناخته می‌شود – در جبهه شرقی جنگ جهانی دوم انجام گرفت. محاصره ۸ سپتامبر ۱۹۴۱ زمانی که آخرین جاده ورودی به شهر مسدود شد، آغاز گردید. گرچه نیروهای شوروی ۱۸ ژانویه ۱۹۴۳ موفق به بازکردن یک راه باریک برای ورود به شهر شدند، اما آزاد شدن شهر تا ۲۷ ژانویه ۱۹۴۴ یعنی بعد از ۸۷۲ روز به درازا کشید. این محاصره یکی از طولانی‌ترین و ویرانگرترین محاصره‌ها در تاریخ بود. خیلی برایم جالب بود که چطور از بناها و یادگاری‌های تلاش نسل‌های قدیم و پدرانشان به خوبی محافظت می‌کنند.
همیشه باید پلی بین نسل قدیم و جدید باشد. این آثار تاریخی پل‌های ارتباطی هستند بین نسل جدید و قدیم و اگر این پل‌ها رو حفظ نکنیم رفته رفته نسل جدید چیزی از تلاش پدران و هویت خود به خاطر نخواهند داشت تا برای فرزندان خود بازگو و به تاریخ خود افتخار کنند و آنها هم در حفظ تاریخ خود کوشا باشند وگرنه گذر زمان ثابت کرده مردمانی که تاریخ رو فراموش کنند مجبور به تکرار آن هستند.

*دانشجوی تبریزی مقیم استرالیا

برچسب‌ها,

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار