دوشنبه ۳۰ام مهر ۱۳۹۷ , Monday 22nd October 2018

آبان ۶ام, ۱۳۹۳

کد خبر : 1905

جای پای خدا

<p style="text-align: justify;">آنجاست حسین، ایستاده بر مقتل خویش و تکیه داده بر نیزه غربت. چشمانت را که بگشایی همیشه آنجاست. چیزی تغییر نکرده است. لحظه های جاری کربلاست در خون ولایت او. اگر دریابی در نبضِ خویش خون خداست که می تپد. عیسی(ع) آنجاست، حلاج در خوش خویش انالحق گویان می تپد، علی (ع) به سلام آمده است، مادرش، آری مادرش و باز هم مادرش ........... زبانِ الکنِ عقل در آستان فناست. </p>

اینجا بودن در حضور بودن است اگر که عاشق شهود شهادت باشی در دلت. چه کسی گفته است که توان گفتار عشق را داشته است؟ تنها روایتی است از لوح مبهوت خویش که حتی گمان آن اوج را هم نتواند کرد…….. نگاهی به اوج می کنی و کلاه عقل از سرت فرو می افتد…..

قرنهاست آمده اند، هزار هزار سال بوده و هست عاشورا……….. هزار هزار قرن بوده و خواهد بود. حسین بود قبل از اینکه ما باشیم. شاهراه شهود از معبر قتلگاه در گذر است.

جایی که زمین بر خود می شکافد و آسمان قامت خم می کند. نور حسین چشمان آفتاب را سوخته است. خاک از پذیرش خون حسین شرم می کند و آسمان خون می گرید. آیا کسی هست که توان شهود شمس لایزال را داشته باشد؟  قلب زمین در سینه اش می تپد برای کسی که گوشی داشته باشد برای شنودنِ حق.

سرگذشتی است غریب، شاهکار خداست عاشورا، غزلی است که خدا در ازلیت خویش آن را سروده است.

غزل غزلهای خداست که تنها با محبوب ترین محبوبها در مغازله ابدی است. گویا همان  است، گویا به حسین بود که به مهر گفت: «اگر تو نبودی نمی آفریدم این خاک را» گویا به او بود که گفت: «به جان تو سوگند!» به جان تو سوگند!  که کربلا  عاشقانه ترین غزل من بود. من که شاه معشوقانم. چه سرها که به آستان عشق من بسان شکوفه های بهار در خویش خندان وبی باک، پرپر شدند و من ایستادم و دیدم. گفته ام که  آری گفته ام که هر کسی را که دوست داشته باشم در مذبح عشق خویش قربان خویش خواهم کرد، گفته ام که تاوان ذبحم را خویش خواهم پرداخت، گفته ام که خویش دیت مذبوح خویش خواهم بود…… گفته ام …. آیا گوشی هست در سراسر عالم؟ چشمی و دلی بیدار؟

***

حواری خویش را به مسلخ خویش می برد آنکه در آستان کبریات سینه چاک کرده است و خاک عشق را تا کعبه وصل به روی پیموده است تا تربتی باشد برای تمامی سوختگان عشق و شربتی گوارا در گلوی تفتیه شان.

***

کودکی بودم در خانواده ای که دیانتش به آن سو اشاره داشت، به عمق می نگریست. خواهرم در سجاده چنان نماز می گذارد که گویا آواز ملائک را می شنود و با آنها می گوید و می شنود، سلامش رودرو با محمد (ص) بود و با صلاحان گویا. برادری داشتم که سلوک شهود را از او آموختم. مادرم، مادرم که ـ حال بال گشوده است به آن مینوجای برینش ـ سبد سبد گلهای شهود برایم ارمغان می آورد.  چشمانم نوباوگی ام را با شهود و اشراق گشودند.

مادرم عمه ای داشت بنفشه نام، اهل ایل مشهدی بنفشه صدایش می کردند. نگاهش همیشه به آن سوی بود. غیبیان سبز پوش در خلوت و جلوت با او گام می زدند. زنی بود از تبار آفتاب که سلوک باطنش را با درمان دردمندان جسم پیوند زده بود.

***

کودکی بیش نبودم که خاله ام آمد حسین حسین گویان و سینه سوخته. پسرخاله ای داشتم هم سن و سال. طاقباز به زمین گذاشتندش باز به روی برگرداند. چشمان خاله ام آرام و قرار نداشت. پسر خاله ام از همان اول یکجا بند نمی شد. هسته گیلاس در مجرای بینی اش گیر کرده بود. به اوژانس و پزشک که بردند گفته بودند باید بینی اش شکافته شود. خاله ام نگران آثار عمل جراحی بود و از طرف دیگر پسرش را خیلی دوست داشت. پسر بزرگش بود و سیمای ملیحی داشت. در زدند. دویدم و در را باز کردم. مشهدی بنفشه پشت در بود. آمد. خاله ام بلند شد…… «دستم به دامنت عمه جان! از کجا فهمیدی من اینجا هستم»؟ مادرم زیر لب یا سیدالشهدا می گفت. اسم اعظم مادرم «سیدالشهدا» بود. کلید گشایش تمامی درهای بسته بود برایش. مشهدی بنفشه دستش را زیر مجرای بینی پسرخاله ام برد. هسته گیلاس به سبکیِ یک پر کاه در دست مشهدی بنفشه آرام گرفت……. من هاج و واج به مشهدی بنفشه و هسته گیلاس خیره مانده بودم…..

                                                                                                                                                              ادامه دارد….

                                                                                                                                                                        (امیررضا چلبیانلو)

برچسب‌ها, , , , , , , , , , , , , , ,



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار