پایگاه خبری تحلیلی هم نوا / هم صدا با ملت
آبان ۲۹, ۱۳۹۷ / November 20, 2018

آن شب زبرجدین فام!

یاد عمامه پیامبر می افتادم. حالا نه سال و اندی بعد از آن شب می گویم: یا فاطمه بنت نبی! در سوگ پدر سرت سلامت !

مهدی نعلبندی

سال ۸۸ آبانش بود. اولین دیدار ازحرم پیامبر.

حس غریبی داشتم. از دیوارهای حرم ابهت می بارید.

یک حاجی اهل مغان بود که می گفت :

– خدایا یعنی راستی راستی من از مرز شوروی آمدم اینجا ؟!

حال غریبی داشت. پولدار بود. توپ توپ !… و حال خودش را داشت.

به گمانم ندارترین حاجی آن کاروان من بودم!

با من بود و همه جای حرم را به سبک خودش توضیح می داد:

– حضرت پیغمبرین حرمیدی !

دلم خلوت می خواست.

رویم نشد از سرم بازش کنم. از صاحبخانه خجالت کشیدم. از پیامبر. نشد که نشد.

گفتم :می رم هتل.

گفت : بریم!

گفتم: شبو من اینجا می مونم.

گفت: بمونیم !

گفتم: میرم استراحت کنم برگردم .

گفت: بریم استراحت کنیم برگردیم !

آدم دوست داشتنی بود.صاف و ساده و سه پیچ. ارادت دارم بهش الان .

اما آنجا نمی توانستم با او زیارت کنم. نمی توانستم. من غلط بودم.

اگر آنجا حرم پیامبر نبود و من اولین روز حجم نبود شاید خودم را حلق آویز کرده بودم.

القصه؛ کمی زیارت و هتل و خواب و وقتی رفتند برای نماز صبح به حرم، من خودم را زدم به خواب و بعدش نماز را در هتل خواندم و زدم به بقیع !

آن شب حال مسکیناً و یتیماً و اسیراً داشتم.

زیر آن گنبد زبرجد و در کنار آن.

یاد عمامه پیامبر می افتادم.

حالا نه سال و اندی بعد از آن شب می گویم:

یا فاطمه بنت نبی!

در سوگ پدر سرت سلامت !

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *