یکشنبه ۱ام مهر ۱۳۹۷ , Sunday 23rd September 2018

مرداد ۲۳ام, ۱۳۹۷

کد خبر : 175110

این منم بر سر خاک تو؟…

تصویر فردی در سال 64 پررنگ تر می شود. وقتی که با محمدرضا مقدسی، شاعر خوب مراغه وارد مرکز تربیت علامه امینی تبریز شدیم. شعر، خواهی نخواهی من و مقدسی را به هم پیوند داد. من چیزی از انجمن های ادبی نمی دانستم ولی مقدسی خاک خورده «انجمن اوحدی» بود. جلسه ای تشکیل داد و طرح ایجاد «انجمن ادبی شهریار» را در مرکز تربیت معلم علامه امینی ریختم.

غیر از خانواده ادیبم، سه تن در حیات ادبی من نقش اساسی داشته اند شهریار، فردی و مقدسی. سال ۶۱ پدرم برای شرکت در جشنواره شعر روستایی از سوی «جهاد سازندگی» دعوت شده بود. پدر مرا نیز با خود به تبریز و به این جشنواره ادبی آورد. با این که اولین بارم بود که در جشنواره ای آن هم در سطح استانی شرکت می کردم هیچ اضطرابی نداشتم. در تالار تربیت با اعتماد به نفسی مثال زدنی شعرم را خواندم. شعر ضعیفی که در توصیف خدمات جهاد سازندگی به روستائیان سروده بودم. ولی درست یادم هست که هیچ ایراد قافیه و وزنی نداشت و از جوهر شعری تهی نبود. به خاطر سن اندکم و نیز درستی چهارستون بدن شعرم، تشویق شدم. از جمله جوانی بلند قامت که تا سن به پیشوازم آمد و مرا از سن پایین آورد و در کنار خود نشاند. این اولین تصویر من از «اصغر فردی» بود. با هیکلی رشید کت و شلوار شیک سرمه ای، پیراهن قرمز اندکی متمایل به صورتی و کفشه های چرمی و اصیل تبریز که همچون آئینه افتاده در مقابل آفتاب، برق  می زد. موهایش پرپشت و مجعد بود. چهره استخوانی و زیتونی، بینی کشیده و خوش حالت، گو نه ها برجسته و لب ها کوچک و دو نرگس همیشه مست هیچ چیزی از یک جنتلمن، یک اشرافی و حتی یک شاهزاده کم نداشت. خداوند او را در ساعتی خوش و آن چنان که خودخواسته بود، ساخته بود. انگشتان ظریفش، به خوبی نشان می داد که میکل آنژی، با تیشه هنر از مرمر لطف تراشیده است. صدایش مثل ترانه آسمانی در گوش جان می وزید. هنگام گفتگو که به گلوی بلند و باریکش می نگریستی، احساس می کردی آرشه ای روی ویولون کشیده می شود یا مهره زنگوله ای بالا و پایین می رود و طنینش هوش از سر شنونده می برد. سیب، به راستی آدم فریب بود.

تصویر فردی در سال ۶۴ پررنگ تر می شود. وقتی که با محمدرضا مقدسی، شاعر خوب مراغه وارد مرکز تربیت علامه امینی تبریز شدیم. شعر، خواهی نخواهی من و مقدسی را به هم پیوند داد. من چیزی از انجمن های ادبی نمی دانستم ولی مقدسی خاک خورده «انجمن اوحدی» بود. جلسه ای تشکیل داد و طرح ایجاد «انجمن ادبی شهریار» را در مرکز تربیت معلم علامه امینی ریختم. در آذر ماه ۶۵ به بهانه «وحدت حوزه و دانشگاه » استاد شهریار را به همراه فردی به مرکز علامه امینی دعوت کردیم. دانشجویان مراکز تربیت معلم تبریز را در نمازخانه مرکز علامه امینی جمع کردیم و شب شعر باشکوهی برگزار شد. بعد از من و مقدسی، فردی پشت تریبون رفت: «با دست نسیم سرگران موجی/ برخاست ز برکه شقایق ها» این مقدمه شعر فردی بود در سوگ حضرت علامه، آیت الله محمدحسین طباطبائی. استاد شهریار در وسط شعرخوانی فردی گفت: من در میان شعرای جوان مستعدتر از ایشان کسی را نمی شناسم. این افتخاری بزرگ و البته برازنده فردی بود. استاد شهریار حدود یک ساعت برای بچه ها شعر خواند. دهه شصت، دهه رشد و شهادت و رشادت. انجمن ادبی ما، فعال بود و برای هر مناسبتی شب شعر برپا می کردیم. هر روز در خانه شهریار بودیم ولی فردی اهل شب بود باید شب ها به خدمتش می رسیدیم و این با مقررات خوابگاهی جور در نمی آمد. دیوار جنوبی تربیت معلم، به گمانم در اثر بمباران تخریب شده بود و ما -یعنی من و مقدسی- این اتفاق را منغتم می شمردیم. ساعت ۸ شب از مرکز بیرون می زدیم و به خانه فردی می رفتیم. تا اذان صبح آن جا می بودیم و گوش جان به سخنان نغز و پر مغز فردی می سپردیم. فردی از هر علمی، سررشته ای داشت از بودیسم تا تاریخ ترکان چین از خاقانی تا شهریار از شطرنج تا موسیقی و…در همین محفل ها بود که با چنگیز مهدی پور، آشنا شدیم. او نیز مثل ما تا صبح آن جا بود ولی نوای آسمانی سازش ما را در خلسه و خلیا می برد.

یکی دیگر از دوستانی که آن جا پیدا کردیم، داوود خواجه ای بود. فردی آن روزها هنوز ازدواج نکرده بود، ساعت دو نصف شب به پدر خواجه ای که روحانی بود و محضردار بود زنگ زد و در مورد اقدام به ازدواج از او استخاره خواست. داوود خواجه ای به شوخی گفت: «فردی تو در این شهر، تنها سر به سر پدر من نگذاشته بودی.» نیر کمالی را، اگر درست به یادم مانده باشد، فرزبود به فردی معرفی کرده بود. ما نیز اولین بار او را در شب شعری که در دبیرستان فجر که بعد از ظهر دانشگاه آزاد بود، زیارت کردیم و چهار نفری یعنی فردی و من و مقدسی و خانم کمالی به خانه فردی آمدیم. هر چند فردی فقط سه سال از من و مقدسی بزرگتر بود ولی ما او را به چشم پدر می دیدیم. بنابراین، نیر خانم نیز برای ما خواهر نه که «مادر» شد.

مهرماه ۶۶ روز مفارقت ما بود. فردی به تهران رفت. مقدسی در تبریز ماند و من به روستای بکرآباد ورزقان رفتم. به قول شهریار: «فلک چون عقد پروین جمعمان دید/پریشان چون بنات النعشمان کرد»

سال ۶۷ شهریار، درگذشت. «آقا اولدی تیفاقیمیز داغیلدی» فردی عزای استاد را با آبرو برگزار کرد و من شعر معروف خودم را بر بالین شهریار خواندم: «هارا گئتدی او اوره کلرده حکومت سوه رن انسان/وئرن عاشقلره فرمان رائیلین شاهد عشق ازله جانینی قوربان…» و استاد با مرثیه من در مقبره الشعرای تبریز در جوار چهار و پنجاه شاعر ایران بزرگ آرام گرفت، دیگر مگرش به خواب بینم.

سال ۶۸ حضرت امام خمینی (ره) رحلت کرد. تصادفا در همان ایام من و فردی و مقدسی در تهران بودیم. فردی با آن صدای ملکوتی و مرثیه خوانیش، در عزای امام سنگ تمام گذاشت. من نخستین بار، قدرت غزل سرائی خاقانی را در آن ایام دیدم. فردی که با لحنی سوزناک غزل خاقانی را می خواند، سنگ را هم به ناله وا می داشت:

«بر درد دل دوا چه بود تا من آن کنم

گویند صبر کن نه همانا من آن کنم؟

درد فراق را به دکان طبیب عشق

بیرون ز صبر چیست مداوا من آن کنم

آن ناله ای که فاخته می کرد بامداد

امروز یاددار که فردا من آن کنم»

ترکیب بندی نیز از من خواند:

«ای طایری که سوی جنان پرگرفته ای

ما را چه می کنی که در آذر گرفته ای

ای لاله گون بهشت به خون  خفتگان عشق

زیبی دگر ز مقدم رهبر گرفته ای

آوازه تو از شرف پور حیدر است

گر نام خود ز دخت پیمبر گرفته ای

چون موج می زنیم سر خود به سنگ تو

دانی ز دست ما که چه گوهر گرفته ای»

سال ۶۹من از دانشگاه شهید بهشتی تهران پذیرفته شدم و بهار معاشرت با فردی دوباره شکفت. در همین ایام بود که «آرام» متولد شده بود. البته قبل از او سحر دختر مقدسی به دنیا آمده بود. از فردی پرسیدم چرا نام دخترت را آرام گذاشتی ؟ گفت: آن قدر در زندگی ناآرامی دیده ام که می خواهم با آرام، به آرامش برسم.

سال ۷۲ فردی بزرگداشتی برای شهریار در تهران برگزار کرد. کلیات ترکی شهریار و الواحی صوتی نیز منتشر شد. سال ۹۲ بود که به اصرار اشعار انقلابی فردی را از وی گرفتم و شرحی بر آن نوشتم که در دو جلد «شورش شما» و «شرح شورش شما» در تیراژی محدود منتشر شد. و آخرین دیدار به یاد گذشته ها باز در خانه پدری فردی در تبریز، روز جمعه ۱۲/۵/۹۷ اتفاق افتاد.

از ساعت هشت شب تا دو و نیم صبح شنبه… و امروز فردی نین داغدان آغیر داغی سینه مده»

با حیرت به گفتارکسانی گوش می دهم که با من در مورد محل دفت فردی مشورت می کنند و با خود زمزمه می کنم : این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر…

دکتر ابراهیم اقالی

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار