پنج شنبه ۲۸ام تیر ۱۳۹۷ , Thursday 19th July 2018

خرداد ۲۵ام, ۱۳۹۷

کد خبر : 169515

یادی از خاطرات عید فطر

به گزارش همنوا به نقل از صفحه اینیستاگرام حامد معین پورسال‌ها پیش صبح‌های عید فطر، رسمی زیبا داشتیم. بعد از نماز عید فطر می‌رفتیم خانهٔ پدربزرگ و مادربزرگ در خیابان عارف تبریز. نماز عید با قنوت‌های مکررش تفاوتی جالب با بقیهٔ مراسمات مذهبی داشت اما اصلی‌ترین جذبه‌اش برای من به خاطر اجتماع بزرگ مردم بود و نظمی که به راحتی برای برگزاری آن برقرار می‌شد و همین باعث شده بود سال‌ها به همراه پدر و مادر برای این نماز بروم.

خرید نان تازه در اول صبح کار سختی نبود و هنوز همه بیدار نشده بودند تا صف نانوایی‌ها در تعطیلی عید تا به ثریا برکشد. بربری‌ها و سنگگ‌ها را به تعداد کافی می‌خریدیم و نگران کم‌بودشان هم نبودیم که اگر کم می‌آمد نان اسکو هماره ذخیرهٔ مطمئنی در خانهٔ پدربزرگ بود.

خانه‌ای با دو حیاط که به وسیلهٔ دالانی از زیرزمین و آشپزخانهٔ قدیمی‌اش به هم وصل می‌شدند. با سردابه‌ای در انتهای حیاط پشتی که ما کودکان از آنجا و بوی نمورش می‌ترسیدیم اما هر چه ترس داشتیم وقتی بالای درختان میوه‌اش بازی می‌کردیم تبدیل به هیجان می‌شد. خانه‌ای قدیمی با سازه‌ای از اسکلت چوبی و پله‌هایی با سنگ‌های تیشه‌ای مخصوص تبریز، از جنس همان سنگ‌های برج ساعت شهر تبریز. هنوز صدای پای مادربزرگ را وقتی بر روی آنها راه می‌رفت در خاطر دارم. هر سال عید فطر منتظر ما بود برای صبحانه. در را که می‌کوبیدیم تا او برسد و در را بگشاید صدای پایش را در آن هیاهوهای کودکانه می‌شنیدیم. صدای پایش امیدوارمان می‌کرد که مادربزرگ منتظر ماست. در را باز می‌کرد و غرق بوسه‌هایش بودیم. عید ما آغوش او بود و تبریکاتش با آن صدا و لحن بی‌نظیرش. چشمانی که در زیر نور خورشید رنگ عوض می‌کرد و به قول خودش هفت رنگ بود. چشمانش هم مانند خنده‌هایش زیبا بود. پدر بزرگ با آن نگاه مردانه‌اش از پنجره ما را می‌نگریست. محبت‌هایش هم مردانه بود. مردی از جنس مردان قدیمی تبریز، با تمام خصوصیات مردانه‌اش. حتی تبریک گفتنش هم بوی مردانگی می‌داد.

کمی بعد فضا با بوی نیمروهایی که با روغن حیوانی (ساری‌یاغ) در حال طبخ بود، کلا رنگ عوض می‌کرد. زرده‌های تخم‌مرغ عسلی می‌شد و سفیده‌ها کامل می‌پخت و خوردن ته‌دیگش لذت‌بخش‌تر می‌نمود. بعد از آن نیمرو، نان و پنیر لیقوان با چای مخصوص مادربزرگ عالمی دیگر داشت.

فامیلی داشتیم که اول صبح‌ها، ما صبحانه را خورده و نخورده بلافاصله برای عید دیدنی می‌آمد. خدا بیامرز را جعفر عمواوغلی صدا می‌زدند. نمی‌دانم پسر عموی چه کسی بود اما همه او را عمواوغلی می‌شناختند. تودماغی صحبت می‌کرد و بعد از تبریک عید، خرمایی می‌خورد و می‌رفت، گویا قراردادی داشت با پدربزرگ برای این نوع عیددیدنی و سال‌ها می‌دانستیم که بعد ما از اولین کسی که در را می‌زند اوست و همه منتظرش بودیم. کم‌کم بقیهٔ فامیل هم می‌آمدند و خانه شلوغ می‌شد.

چندی پیش برای بازدید از موزهٔ قاجار که خانهٔ امیر نظام تبریز بود به آنجا رفته بودم. در پشتی موزه و حیاطش همسایهٔ خانهٔ پدربزرگ بود، دلم برای خانه تنگ شد. رفتم تا خانه را ببینم اما هیچ خانه‌ای نیافتم. تمامش خراب شده بود و به جای آن چندین واحد آپارتمان ساخته بودند بی هیچ شباهتی به معماری آنجا. گویا این داستان تکراری همهٔ خانه‌های قدیمی تبریز است. تنها نشانهٔ آن خانه زیبا که باقی مانده بود یادگاری پدر مادربزرگم بود «کلب علی فرنی‌پز». ابزار خاص فرنی‌پزی که سنگی بزرگ بوده که داخلش را خالی کرده‌اند و حالا به جای گلدان در حیاط پشتی موزه قرار دارد. حتی آن سنگ هم بوی صبحانه‌های عید فطر را گرفته و تا زمانی که باشد آن بو را حفظ خواهد کرد. اما خانه‌ای نمانده مگر در خیال کودکانهٔ من.

عید فطر را دوست دارم، چون هر سال به یاد آن رسم ساده می‌افتم و خاطرهٔ آن برایم تازه می‌شود و بوی آن نیمرو ذهنم را درگیر خود می‌سازد. شاید هم من نیاز دارم به یادآوری آن خاطره‌ها تا به خود بگویم کودکی کرده‌ام و به فرزندم فخر بفروشم برای اینکه ما هم در زمان کودکی خود لذت‌ها برده‌ایم و خاطره‌های شیرین کم نداریم.

هرچند دیگر خانه و پدربزرگ و مادربزرگ نداریم اما خاطره‌شان را داریم، همین‌جا عین واقعیت.

فردا صبح عید فطر در خیالم به خانهٔ آنها می‌روم و رسم صبحانه را به جا می‌آورم فقط ایکاش خواب نمانم …

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



داغ ترین خبرها
  • No posts liked yet.
آخرین اخبار