یک روز بهاری با من و دوربینم - پایگاه خبری تحلیلی هم نوا
پنج شنبه ۲۵ام مرداد ۱۳۹۷ , Thursday 16th August 2018

خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۷

کد خبر : 168275

یک روز بهاری با من و دوربینم

روایت یک عکاس از روزکاری اش ؛ از پاریس تا عروج سربازگلگون کفن تبریزی

اختصاصی همنوا / حسین نعیم سرشت

«لو کافه تورنون» (Le Café Tournon) تابلوی زیبایی ست که پس از یک روز عکاسی چشمهای خسته ام را چون ماهی موج زده ای به قلاب میگیرد. بوی اسپرسو در عمیقترین کانالهای سینوسی ام کارناوالی هوس برانگیز برپاکرده است و من غافل از آب شدن یوروهای جهانگیری در چشم بهم زدنی خود را گوشه یک جهان نوستالژیک میابم صدایی رویایی رقص کنان از داخل شیپور گرامافون دست در دست بوی مدهوش کننده قهوهء فرانسوی اندک عقلی که در مخ پکیده ام پنهان کرده ام را به یغما میبرند، با صدای بلند میخانم “او کتی کتی ژغوا سوان سوپوتی کوون دیس کی غی دانسه وی غو غستوران…”

ناگهان زلزلهء عمیقی جای زمان و مکان را عوض میکند انگار سلولهایم در هم پیچ خورده اند تا بخود می آیم ترکهای سقف قدیمی خانه مان تجربه هبوط آدم را به یادم می آورند. مادر پیرم داد میزند مگر نگفتی امروز بازدید داری؟ هی بهت گفتم بعد از سحری نخواب، پاشو دیگه! فکر کنم باز هم دیرکرده ای.
عقربه های ساعت روی هفت همدیگر را بغل کرده اند و من تا هشت باید دم در استانداری باشم.
حتی یک لحظه تاخیر میتواند برایم گران تمام شود طعنه های نیش دار مدیر مسول و امید حق تصویر برباد رفته…
چون برق و باد خود را به خیابان جمهوری میرسانم درب استانداری بسته است، نفس نفس زنان نگهبان را صدا میزنم
با نگاهی سنگین سرتاپایم را ورنداز میکند
-هن نه ایستیسن
-هش گده جاغیخ راه هنه ، بازدید وار
-گوی گوروم لیست ده آدین وار
کارت خبرنگاری زوار در رفته ام را نشانش میدهم
-تز اول گش باغین آخرین ده ماشین گوزلییر
دوان دوان خود را به بچه ها رساندم
-سلام
و سلام های رگباری همکارن اندکی از نخوت ساعت گذشته را از سرم بیرون کرد
مصطفی بغل خودش برایم جا باز کرد
-هن حاژ نعیم یوبان میسان
-اه یوخیه گالدیم
-اوسون خدابخش ده حله کاخ دان چیخمییب
-البیر پزشکیانی گوزلول لر
سرم را به عقب بر میگردانم چند نفر دیگر از همکاران ته ون مشغول صحبت هستند
اعداد و ارقام، خبر، تیتر، نشست ، کارت هدیه، دعوا و کل کل های همیشگی مان
برمیگردم، اسکندر خان میپرد پشت رل موتور ماشین شیحه ای میکشد و سریع به راه می افتیم
نگهبانهای دم در دست ها بر گوشهء کلاه، سیخ شده اند
پشت سر ماشین مقامات از خیابان دارایی عبور میکنیم
جمعه است تقریبا کسی در خیابانها نیست
تکانهای ماشین برایم لالایی میگوید
چرت پاره پاره ای چشمانم را با خود میبرد
-حاژ نعیم دو! توشوروخ ها
مثل برق در کشویی ون را باز میکنم و به بیرون میپرم
دوربینم مثل همیشه آماده است
چند شات از پیاده شدن استاندار و همراهان میگیرم
با دکتر پزشکیان چاق سلامتی میکنیم
سالهاست پای درسهای نهج البلاغه اش نشسته ام سیاستمدار عجیبیست
راه آهن جدید تهران تبریز که پس از سالها خون دل تا بستان آباد ریل گذاری شده الان در بقیه مسیر به خنسی هایی خورده است
اما انگار اینبار همت مدیران به بازوی کارگران نیرویی عجیب داده است
و این پروژه با سرعت در حال اجراست
من که در حال عکس گرفتن هستم زیاد حرفهایشان را نمیشنوم اما چهره ها حاکی از رضایت روند انجام کار است.
پس از چند دقیقه سوار ماشین میشویم و در موازات مسیر به جلو میرویم بقیه بازدید در حال حرکت انجام میشود و من مجبورم هیکل گنده ام را از پنجره کوچک ون به بیرون بکشم و بی توجه به خطراتش از کاروان در حال حرکت استاندار و کارگران مشغول کاری که گاهی برایم دستی تکان میدهند، عکس بگیرم
راننده بلدزر داد میزند
-یورولما
میدانم چه میگوید، یعنی از من هم عکس بگیر و من سر لنز را به سمتش کج میکنم، لبخند رضایت او کوفتگی های ضربات بدنهء آهنی پنجره را که با تکان های شدید چاله و چوله های مسیر کتکم میزنند، برایم قابل تحملتر میکند. پس از چند ساعت به اوتوبان میرسیم و من به داخل ماشین برمیگردم. هرکس مشغول کاریست، بچه ها دارند خبرها را در گوشی هایشان تایپ میکنند، گوشهایم کمی باد گرفته اند، موبایلم زنگ میزند.
-الو
-کف احوال
حمید از بچه های بیت است
-نعیم کفین؟ بویون شهید وارها گله جاخ سان
-وای ددم کیم دی گینه
-تبریز اوشاغلاری سوریه دن گلیب لر دا
-یوخ بو سرباز دی سردشت ده وروب لار
-یازیخ دده نه نه سی
-الله رحمت اله سین
-اولسون گلم، هاواخ دی؟
-ناماز دان سورا
-گلم گورو شریخ ان شاالله
-ایشین یوخ خداحافظ
-الله امانین دا
غم سنگینی وجودم را در برگرفت
بیچاره خانواده اش و هزار آرزوی برباد رفته
مصطفی تکانم میدهد
-حاژ نعیم نولدی؟ کیمی دی؟
-هش ذات شهید وار گینه، گداخ؟
-گداخ دا

 

قسمت دوم

همراه کاروان تا مصلای تبریز رفتیم، مردم زیادی جمع شده بودند
به مدیر مسولمان زنگ زدم گفت برای تشییع عکاس فرستاده است و بهتر است من از حواشی مراسم کار کنم
پرسه زنان حوالی مصلی دنبال یک سوژهء خاص بودم
سربازهای گارد تشریفات ولو در زیر آفتاب
همسایه ها و نزدیکان شهید که زیر سایهء درختان منتظر تشییع بودند
مردمی که دوان دوان می خواستند خود را به نمازجمعه برسانند
گرچه در فریم های امروزم ثبت میشدند
اما چنگی به دلم نمیزدند
یواش یواش نماز تمام شد و صدای لاالله الا الله از داخل مصلی به گوش میرسید
خودم را به صفهای اول رساندم
سربازها مسیر را بسته بودند تا تابوت را از مردم گرفته و در کریدوری نظامی تشریفات را انجام دهند.
ویزور دوربین را به روی چشمم گذاشته مترصد فرصت اولین تصویر بودم که ناگاه قاب چشمانم پر از لشکر دستانی شد که تابوتی را به سر گرفته بودند
شاخ شاخ شاخ شاخ
صدای همیشگی پس زمینهء این صحنه های ماندگار است
چشمان خندان او گویا مرا به ابدیت فرا می خواند
سرباز وطن ، قربانی امنیت من و تو
جمعیت به من رسیده اند باید سریع فاصله ام را با آنها زیاد کنم
دوربین را که از مقابل چشمانم کنار میکشم چشمهای گریان مادری لرزان که در حاشیه مسیر چشم بر تابوت، عکس فرزند را در آغوش کشیده مرا میخواند.
غافل از برخوردهای شدید تشییع کنندگان، غرق سیلاب اشکهایش، او را برای ابدیت ثبت میکنم.
و من عکاسی خسته میان این خنده ها و گریه ها عمریست از پاریس رویاهای خویش مانده ام.

برچسب‌ها, , , , , ,



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار