رهبر انقلاب فرمودند : خدا صبرتان دهد - پایگاه خبری تحلیلی هم نوا
چهارشنبه ۲۴ام مرداد ۱۳۹۷ , Wednesday 15th August 2018

خرداد ۱۰ام, ۱۳۹۷

کد خبر : 168269

شعر طنزی که در محضر رهبر انقلاب قرائت شد

رهبر انقلاب فرمودند : خدا صبرتان دهد

در دیدارهای نیمه ماه مبارک رمضان در کنار اشعار حماسی، اجتماعی و اخلاقی اغلب اشعار طنز طرفداران خاص خود را دارد و می‌تواند فضای دیدار را با نشاط‌تر کند.

به گزارش همنوا به نقل از فارس  همزمان با شب میلاد کریم اهل‌‌بیت حضرت امام حسن مجتبی (علیه‌السلام)، جمعی از اهالی فرهنگ، استادان شعر و ادب فارسی و شاعران جوان و پیشکسوت کشور طبق سنت هرساله با حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.

در دیدارهای نیمه ماه مبارک رمضان در کنار اشعار حماسی، اجتماعی و اخلاقی اغلب اشعار طنز طرفداران خاص خود را دارد و می‌تواند فضای دیدار را با نشاط‌تر کند.

در دیدار شب گذشته شاعران با رهبر انقلاب هم عباس احمدی شعر طنزی خواند که شعف و نشاط را به حسینیه امام خمینی منتقل کرد.

وی در جملاتی پیش از آغاز شعرخوانی گفت:قطعه طنز آمیزی نوشتم که نقدی بر محافل ادبی و شبهای شعر است که آنها را به نقد می‌کشد. بخش‌هایی از آن هم تضمینی‌است از شعر سعدی.

 

با اجازه سعدی، می‌خوانم:

 

یک شب به هوای طلب فوت و فن شعر

 

رفتم شب شعری منِ استاد ندیده

 

تا این که از این راه شود شعر تَر من

 

مطلوب دل و دیده ی اصحاب جریده

 

دیدم چه مراعات نظیری است در آنجا

 

داخل شدم و حیرت من گشت عدیده

 

مردان همگی پاچه ی شلوار تفنگی

 

زن ها همگی مانتوی پندار دریده

 

بر بینی شان تیغ عمل خورده و لب ها

 

بوتاکس شده همچو انار ترکیده

 

من غرق تفکر شده بودم که به ناگاه

 

آهو بره ای همچو گل شاخه بریده

 

با نیّت بد زد به دلم چشمک نابی

 

گفتم: برو ای شاعره ی خیر ندیده

 

از سوی دگر هلهله برخاست به ناگاه

 

گفتم چه شده؟ – حضرت استاد رسیده

 

آمد به جلو البته بر دوش مریدان

 

استاد که در نوع خودش بود پدیده

 

از مرتبه ی زلف، زده طعنه به گوریل

 

پیش از جلسه شصت گرم شیره کشیده

 

می شد به یقین گفت که در مملکت شعر

 

یک تپّه نمانده است که بر آن نپریده!

 

القصه نشستیم در آن جمع، ولیکن

 

زان خیل ندیدیم کسی صاحب ایده

 

ترس من از این بود و یقین داشتم این را

 

کاین عقده بدل میشود آخر به عقیده

 

از آن طرف محفل یک دفعه به پا خاست

 

قرتی بچه ای لاغرک و رنگ پریده

 

مویش فشن و دور سرش را زده با تیغ

 

چون مرتع سبزی که در آن گاو چریده!

 

بالای تریبون شد و آنگاه چنین خواند:

 

طرفه غزلی – گرچه خودش گفت: قصیده! –

 

«ای یار وفا کرده و پیوند بریده

 

این بود وفاداری و عهد تو ندیده؟

 

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم

 

گرگ دهن آلوده ی یوسف ندریده»

 

من داد زدم: آی عمو! شعر ز سعدی است

 

پیچید به خود مثل یکی مارگزیده:

 

گفتا که شکایت کنم از دزدی سعدی!

 

بر صورت او هم بزنم چند کشیده!

 

گفتم: دهدت عقل، خدا، زد به ملاجم

 

رفتیم دعا گفته و دشنام شنیده!

 

آقا پس از این شعر طنز که بارها خنده حاضران و معظم‌له را در بر داشت فرمودند: دستتان درد نکند؛ خدا صبرتان دهد.

برچسب‌ها,

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار