جمعه ۲۹ام تیر ۱۳۹۷ , Friday 20th July 2018

اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۷

کد خبر : 164155

توپچی بزن…

توپچی بزن…

 

 

برداشت اول: سالن نیمه خالی بود. هنوز جمعیت نیامده اما گروه گروه گردِ هم جمع اند و از گذشته ها می گویند. به گروهی نزدیک شدم. با همان ته لهجه شیرین اصفهانی می پرسید: فلانی چطورِست؟ و آن یکی از رفتنش خبر میداد. کوچ همیشگی و تنها گذاشتن یاران قدیمی. با ورود پیشکسوت ها، صفوف منظم و حلقه ای بهم میخورد و همه برای دست رو بوسی می آمدند. [سردار]حاج غلامحسین [مصدقی] از سالن به بیرون می‌رفت و چیزی می‌گفت و بر می‌گشت. همه دور حاج یعقوب حلقه می زدند و بیرون می رفتند. جلو رفتم، چشمانش عینِ چند ماه قبل می درخشید. همان روزی که بعد از آن حادثه پر از اشک دیدمَش. همان چشمانی که میگفت چرا باز مانده ام و این بار هم نشد شفیع زاده را دوباره ببینم. همان چشمانی که برای جاماندن بغض کرد و فرو خورد.

 

برداشت دوم: نفس زنان خودش را رساند. بهم گفت حاج اقا تصویر را در گروه دیدم، از دم مترو تا اینجا ماشین پیدا نمیشد.[ با خودم گفتم مرد این همه جنگیدی حتی یک ماشین هم نداری برای مراسم تجلیل از خودت هم برسی!] جمعیت پر شد. جلوتر اقایان نشسته بودند و عقب تر خانم ها. همسران شهدایی که سالهاست کنج دلبری شان زل زدن به همین عکس های قاب شده است. و مراسم با سخنان [سردار سرتیپ پاسدار محمد ] حاج جعفر اسدی شروع شد. چه خوب گفت: پشت بی سیم نیروها و حتی ما فرماندهان درخواست آتش توپخانه میکردیم و نمیدانستیم توپچی ها برای شلیک هر گلوله از بلند کردن،  روغن کاری و هزار چیز دیگه چقدر صدمه می بینند. خیلی هاشون بیماری هایی پیدا کردند که اصلا نمی شود از آن سخن گفت…. راست می گفت بیماری هایی که هیچ وقت بنیاد نپذیرفت و خرج عملش ده ها برابر موج انفجار برای آنها هزینه ایجاد کرده است. بیماری هایی که حالا در کهنسالی و پیری مصیبتی شده که نمیدانند چگونه از خجالت به کسی بگویند.

 

 

برداشت آخر: توپچی بزن، بزن به قلبِ دشمن، توپچی بزن. بزن به قلبِ دشمن….. و هی این صدا تکرار می شد. توپچی بزن. و یک آن خودم را در اتاق هدایت آتش دیدم. صدای بی سیم های پی آر سی که روی بلندگو بود.  صدای درخواست آتش تهیه برای نجات بچه های در محاصره. گرا هزار درجه شمالی و ۵۰۰ درجه شرقی  و صدای بلند ما رمیت اذ رمیت … یک آن صدای سالن را نمی شنیدم. صدای گلوله بود و انفجار. صدای بلند فرمانده قرارگاه که از اتاق هدایت آتش درخواست میکرد با تمام وجود گلوله های باقی مانده را بر سر دشمن هموار کنند. یک آن چشمم در همان خیال به جوان ۱۷ – ۱۸ ساله ای افتاد که با تمام قدرت جعبه گلوله های ۱۲۲ میلی متری را از بالای تپه تا کنار توپ می کشید. خسته بود. در آن گرمای هور و پشه های کشنده ،دیگر  توان نداشت و سه روز است نخوابیده بود. جعبه را میکشید تا یک گلوله بیشتر به بچه های آتش بار برسد و لحظه ای آتش قطع نشود و بچه ها محاصره را بشکنند. آری یک آن دوباره شنیدم، توپچی بزن…..

 

پ.ن: شادی روح شهدای توپخانه بخصوص شهیدان شفیع زاده،حسن طهرانی مقدم، غازی ،جان نثاری و… صلواتی بفرستید.

 

امیر مسروری

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



داغ ترین خبرها
  • No posts liked yet.
آخرین اخبار