شنبه ۲۸ام مهر ۱۳۹۷ , Saturday 20th October 2018

اسفند ۲۶ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 160130

به یاد اختر تابناک چرخ ادب…

اول چند سطری بعنوان مقدمه ای مرتبط می نگارم تا بعد مختصری از پروین و برخی زوایای شعریش بحکم وظیفه قلمی نمایم.

اما مقدمه :
دیروز توفیقی حاصل شد تا در مجلسی دورهمی و کوچک در موسسه ای شخصی، بیاد بانوی شعر و شعور پروین اعتصامی ساعتی را در محضر ادب دوستان باشم و چند کلامی نیز در باب شخصیت ادبی و شعور شاعرانگی این بانوی فرهیخته ایراد سخن کنم و از اینکه در روز پروین اعتصامی – که از قضا مصوب شورای عالی انقلاب فرهنگی هم هست و در تقویم ها جا خوش کرده – و در زادگاه این نادره دوران هیچ صدایی، مراسمی و یادبودی برای او برگزار نمی شود و همچنان روح تشنه فرزندان و جوانان و مردم ما با این سرمایه های عظیم فرهنگی خویش بیگانه اند، – آنهم در شهری که نام پایتخت گردشگری… یدک می کشد! – گلایه ای مختصر نمایم.
یکی از مقامات مسئول بلند پایه ی استان که در جلسه حاضر بودند، بعد از من و شاید در مقام پاسخ فرمودند، “نباید از دولت و حکومت انتظار داشت تا این کارها را بکنند و پول بیت المال! را صرف این امور کنند، که این کار نادرستی ست و نتیجه بخش نیست، باید خود مردم، بخش خصوصی! و فرهنگ دوستان راساً اقدام به این امور نمایند و…. ”
همچون خود این بزرگوار که دوستشان دارم، کلامشان نیز متین می باشد، اما در خور نقد! چراکه هنوز من حیران و مبهوت این توصیه ی نداشتن انتظار از حاکمان و متولیان اجتماع و فرهنگ و… برای صرف هزینه و امکانات سخت افزاری و نرم افزاری بیشمار شهر و دیارم هستم که از قضای روزگار با پول مالیات حقیر و امثالهم ساخته شده است. ( کاش لااقل کسی به ما می آموخت یا در کتابی می نوشت که از دولت و حکومت در این کشور می توان چه انتظاراتی داشت و چه انتظاراتی نه؟! چون تا آنجایی که میدانم، دولت ها و حکومت ها خدمتگذار و کارگزار مردمند و توقعات و انتظارات مردم را جوابگو، بالاخص در حوزه فرهنگ و هنر که مقوله ای غیرانتفاعی و عمومی و زیرساختی ست ) چطور سالن مجلل پتروشیمی تبریز و مجتمع های فرهنگی و هنری و رفاهی ادارات و سازمان های دولتی و خصولتی – که قاعدتا مال مردم باید باشند – برای آیین های بدردنخور و سراسر… و تملق و چاپلوسی و تزویر ِ معارفه و تودیع مسئولینی که تنها وظیفه اداری خویش را انجام داده اند آنهم با هزار و یک ایراد، و فرصت ها سوزانده اند و خرابی ها…. اختصاص می یابد و از بیت المال مورد اشاره حضرات هزینه ها می شود آنهم برای هیچ، و سازمان ها و ادارات فراوان متولی فرهنگ این شهر برای هر خودنمایی و بیهوده کاری پول ها هزینه می کنند ، ولی وقتی سخن از فرهنگ و یا تجلیل و بزرگداشت و شناساندن ذخایر عظیم انسانی و فرهنگی این دیار به میان میآید، – آنهم شخصیتی همچون پروین – توصیه به حضور خودجوش مردم می نمایید؟!
یا للعجب! از این همه ناکارآمدی و جهالت مدرن! که مصداق دقیق کلام، کلمة الحق یُرادُ بها الباطل است.
بزرگان گفته اند حیا و انصاف نصف دین است، اما بگمانم در این وانفسای جهالت و نادانی بزرگان دیارم، همه ی دین باشد.
سخن خود ِ این اختر چرخ ادب دلنشین تر است :
پروین! به کجروان سخن از راستی چه سود؟
کو آنچنان کسی که نرنجد ز ِ حرف راست؟

و اما بعد مقدمه :
چند روز بیش از ۷ ماه، از صدور فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار نمی گذشت، که در خانه ای زیبا و تاریخی در تبریز ِ تاریخ ساز ِ حامی مشروطه، و در دورانی سراسر آشوب و بلوا و نابسامانی سیاسی و اجتماعی، دختری پای به عرصه گیتی نهاد که نامش را رخشنده نهادند که به پروین مشهور شد و بعدها بزرگترین و مشهورترین شاعره زمان و نادره دوران و بقول خودش “اختر چرخ ادب” گردید. کلامی که بعد از مرگش، همین شعر بر مقبره اش نقش بست و ماندگار گردید، همچو نام و یاد خودش،
اینکه خاک سیهش پروین است
اختر چرخ ادب پروین است
گرچه جز تلخی ایام ندید
هرچه خواهی سخنش شیرین است…
پدرش میرزا یوسف اعتصام الملک، ادیب، نویسنده، مترجم، وکیل مجلس، بنیان گذار اولین چاپخانه حروفی در تبریز و موسس مجله بهار در سال ۱۲۹۸، که در نهایت رئیس اولین کتابخانه مجلس شورا گردید، و همینطور مادرش اختر بانو، که خود بانوی بافضیلتی بود و از پدری شاعر با غزلیاتی شورانگیز از خاندان شوری بخشایشی، – حتی برخی معتقدند پروین عشق شعر را از پدربزرگ مادریش به ارث برده است – پروین را از همان ابتدای طفولیت با نغمات روح نواز شعر و ادب و رایحه ی دانش و معرفت پروراندند ، بگونه ای که وقتی پروین نوجوانی ۱۲ ساله بیش نبود با بیشتر بزرگان فرهنگ و ادب این سرزمین همچو مولانا، فردوسی، حافظ، سعدی، نظامی، ناصرخسرو، سنایی و… آشنایی کافی داشت و برخی اشعارشان را حفظ، و بگمانم اصلی ترین دلیل بزرگی و ماندگاری پروین، با آن عمر کم خویش، همین شیوه تربیت صحیح وی بوده باشد، چرا که تربیت و آموزش و پرورش، مهمترین شاخصه ی وجودی یک انسان فرهیخته و متعالی است و ایضاً یک جامعه سالم و بافرهنگ، هرچند همنشینی و همراهی این دختر خوش ذوق در جلسات و دورهمی های خانه پدر که با حضور بزرگانی از جنس علم و ادب و معرفت ، همچون علامه دهخدا، علامه قزوینی، ملک الشعراء بهار، استاد سعید نفیسی و دیگران بود، در ساختن شخصیت منحصر بفرد این بانوی فرهیخته تأثیر بسیاری داشت.
پروین خود نیز از خصوصیات شخصیتی بارزی برخوردار بود که همه آنها را در کلام نغز و منظوم خویش و در مناظرات، قصاید، قطعات و تمثیلات خویش به زیبایی و روانی و بلاغت بی حد، جاری ساخته است.
او در شعرهایش که رنگ و بوی اخلاق و تعلیم دارد ، مدام ما را از نادانی و جهالت، ظالمی و ظلم پذیری، فقر و نفاق، ریا و دورویی، خودخواهی و عیب جویی و … برحذر می دارد.
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زآن میانه یکی کودکی یتیم
کان تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده ی من و خون دل شماست!
ما را به رخت و چوب شبانی فریفتست
این گرگ سالهاست که با گله آشناست.

او عاشق دانش و معرفت است و منادی آن، چنانچه گویی زیستن را تنها برای این دو امر جایز می داند،
کسب دانش و حکمت، و تسکین درد و آلام دردمندان و بیچارگان،
ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن
دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن
گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن
چشم دل را با چراغ جان منوّر داشتن
از مس ِ دل ساختن با دست ِ دانش زرّ ناب
علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن.
و در جایی دیگر می سراید :
خرم آنکس که درین محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است.
پروین هرچند در خانواده ای مرفه بزرگ شد و بالیدن آغازید و هیچگاه طعم تلخ فقر و نداری را خود نچشید، اما چنان با دردِ فقر و استضعاف مردم زمان خویش احساس نزدیکی و همراهی دارد و از درد فقر و نابرابری اجتماعی می نالد که گویی تا مغز استخوانش می دردد.
بلای فقر تنم خسته کرد و روح بکُشت
به مرگ قانعم، آن نیز رایگانی نیست!
یا در شعر معروف اندوه فقر، زبان حال پیر زن پاره دوز را به نظم می کشد و یا در جایی دیگر داستان نالیدن جگرسوز آن دخترک پدر از دست داده را هنرمندانه به تصویر می کشد و می گوید که او نه از برای رفتن پدر می نالد، که او رفت و آسوده شد از رنج فقر و تهی دستی، بلکه دخترک به حال و روز خویش می نالد، در زمانه ای که مردم از فقر و نداری سراغ طبیب نمی روند، نمی توانند که بروند ( چه داستان آشنایی! ) ،
“بر سر ِخاک ِ پدر دخترکی
صورت و سینه به ناخن می خَست…
پدرم مُرد ز ِ بی دارویی
وندرین کوی سه داروگر هست!
دل مسکینم ازین غم بگداخت
که طبیبیش به بالین ننشست”
پروین اعتصامی با عشق مجازی میانه خوبی ندارد و برای همین است که در اشعارش از لب یار و فراق دلبر و ساغر و می خبری نیست، او عشق را تنها در عشق حقیقی و الهی می بیند ،
“کتاب عشق را جز یک ورق نیست
در آن هم نکته ای جز نام حق نیست
انالحق میزنند اینجا در و بام
ستایش می کنند اجرام و اجسام
در اینجا رمز، رمز ِ عشقبازی ست
بجز این نقش، هر نقشی مجازی ست.”
البته این موضوع ِ دوری وی از عشق مجازی که به اعتقاد اغلب عرفا و بزرگان ادب، پلی و مقدمه ای بسوی عشق حقیقی است و ستودنی، دلایلی دارد که از حوصله این یادداشت خارج است، همین قدر باید بگویم که پس از سالها اندیشیدن در زندگی این بانوی فرهیخته، چنین دریافته ام که دو دلیل عمده برای این مسئله می شود متصور شد، اول، عمر کوتاه ۳۴ ساله پروین، که فرصت تجربه و سیر و سلوک بیشتر را از وی گرفت و اجل اجازه چشیدن طعم عرفان و معنا و مفهوم زمینی عشق را از او سلب نمود، زنی که در سی سالگی ش چنین حکیمانه سخن سرایی می کند اگر می توانست بیشتر بزید، چه ها که از خود به یادگار نمی گذاشت،! اما حیف که گلچین روزگار امانش نداد، حیف. دومین دلیل را هم می توان در ازدواج ناموفق و نافرجام و سپس طلاق زودهنگام وی از پسرعموی تیمسارش که از لطافت و ذوق شاعرانه ی او فرسنگ ها بدور بود، دانست.
با ذکر یک خصوصیت دیگر شخصیت و شعر و هنر پروین سخن را کوتاه می کنم و پایان می بخشم.
بقول حضرت مولانا که می فرمود، “خون چو می جوشد، منش از شعر رنگی می دهم” پروین نیز گاهی سراسر شور و هیجان می شود و با دشنه ای آخته و بی باک و جسور و متهورانه به جنگ ظلم و استبداد و ریا و تزویر می رود، که بگمانم از بارزترین نکات اجتماعی، اخلاقی و سیاسی شعر اوست.
او در شعر معروف “دزد و قاضی” ، بی پرده و بی لکنت زبان از اوضاع زمانش و یا زمان هایی که از پس او خواهند آمد! سخن می گوید :
برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس
گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود
دزد گفت از مردم آزاری چه سود
گفت، بدکردار را بد کیفر است
گفت، بدکار از منافق بهتر است
گفت، هان بر گوی شغل خویشتن
گفت، هستم همچو قاضی راهزن
گفت، آن زرها که بردستی کاست؟
گفت، در همیان تلبیس شماست
گفت، آن لعل بدخشانی چه شد؟
گفت، میدانیم و میدانی چه شد
گفت، پیش کیست آن روشن نگین
گفت، بیرون آر دست از آستین
دزدی پنهان و پیدا، کار تست
مال دزدی، جمله در انبار تست
تو قلم بر حکم داور میبری
من ز دیوار و تو از در میبری
حد بگردن داری و حد میزنی
گر یکی باید زدن، صد میزنی
می‌برم من جامهٔ درویش عور
تو ربا و رشوه میگیری بزور
دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم
دزد جاهل، گر یکی اِبریق برد
دزد عارف، دفتر تحقیق برد
دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید و قاضی را ندید
من براه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی، کج نکردی راه را
میزدی خود، پشت پا بر راستی
راستی از دیگران میخواستی
دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب، عیب خود مپوش
چیره‌دستان میربایند آنچه هست
می بُرند آنگه ز دزد کاه، دست
دزد اگر شب، گرم یغما کردنست
دزدی حکام، روز روشن است
حاجت ار ما را ز راه راست برد
دیو، قاضی را بهرجا خواست برد.

 

“بمنه و کرمه”
۲۵ اسفند ۹۶ – تبریز
محمدحسن چمیده فر

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار