دوشنبه ۳ام اردیبهشت ۱۳۹۷ , Monday 23rd April 2018

اسفند ۲۴ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 160089

چرشنبه بازاری

چه ازدحامی دارد این بازار پیر. همیشه و همیشه. با یاالله‌گویانی که در ازدحام مشتریان و رهگذران، کوچه‌ای می‌خواهند برای بردن باری که یا بر چرخشان است یا بر پشتشان. چشم بد نظر کور. اسفند باید دود کرد برای این بازار در روزهای آخر اسفند. استانبول هم ندارد این بازار را.

به گزارش هم نوا، من عاشق هیاهوی بازار هفته آخر سالم. بازار قدیمی تبریز را می گویم. راسته کوچه و راسته های رمزآلود. راسته بازار و قندچی بازار و توتونچی بازار. کاغذچی بازار و یمنی دوزلار و طلسچی و بؤرکچی بازار. ایکی قاپیلی و گرجیلر و رنگلی بازار و کره نی خانا. این سوداخانه بزرگ که از باغمیشه تا گجیل و منجم پهن است، “تاریخشهر”ی است برای خودش. پاساژ و سنتر و هایپر مال ما نیست. لاله پارک نوظهور آن سرمایه گذاری که می‌خواهد استانبولی کوچک بسازد از تبریز هم با آن همه دنگ و فنگ و چشم نوازی‌اش در بر آوردن نیاز یک کوچه عاجز است چه برسد به یک شهر. بقالی های قدیم، بازارچه‌ای فشرده بودند برای یک محله با بقالی که دفتری داشت و حسابی برای تک‌تک مشتریانش تا همه، همه چیزشان را نقد و نسیه از او بگیرند. از کش تنبان تا برنج شب عید. بین این سنترها تا آن بقالی قدیم، به قدر صفای آغوش توتون اندود و انگشتان حنابسته مادر بزرگ‌های نسل من تا رژ و ماتیک مادران روزگار مای بی بی فاصله است. و مادر بزرگ چقدر نعنایی می‌شد وقتی برای علاج پادردش روغن ویکس می‌زد. با یک بار بوییدن مادر بزرگ از مویرگ‌های چشم تا بصل‌النخاعت هوای تازه می‌دوید انگار. و ایضا قدر پاپاغ و سبیل مردان روزگار اسب و تفنگ و عدالتخانه فاصله است تا ابروهای برداشته جوانانی که لباس تنشان همیشه دو سایز کوچکتر است و تا بخواهند برای برداشتن سویچ افتاده لکسوسشان خم شوند، از مهره پنجم کمر تا فیها خالدونشان میزند بیرون.
عصری رفتم بازار تبریز. امروز. چرشنبه آخشامی. با عیال و بچه ها. هر گوشه بساطی بود برای معاش. از برگ مو و انجیر شبچره آخرین چهارشنبه سال تا گوشی موبایل و ادکلن و ساعت های ریسه شده بر بازوی ساعتفروشان دوره‌گرد کُرد.
گشتم در راسته ها. این پنجمین بازارگردی اسفند نود و پنج بود. گوشهایم تاریخ می بلعید از فریادهای بم کرناوار. صدای بم که تقویت شود می‌شود فاذا نفخ فی‌الصور. فقط فاتحه تارهای صوتی خوانده می‌شود. انگار با ترمز دستی کشیده از نیشابور برانی تا تبریز. صداهای بم و بلند سبزی‌فروشان و میوه فروشان کره‌نی‌خانا. آن هم بیخ گوش نقاره‌خانه شهربانی قدیم. چه ذوق و طنزی دارد این شهر که نقاره‌خانه و بازار میوه‌اش یکی است. اته لذت بامادور …
در راسته‌بازار که گشتم، مشامم بوی توتون خوانسار قلیان خانه میرزا مهدی کوزه کنانی را شنید از شعاع کج نور غبارآلود ریخته از نورگیرهای گرد وسط گنبدهای آجریِ سقف ممتدِ این بازار بزرگ. پشت هر آجر، چشمی نگران بود. با هر قدم در این بازار بزرگ برمی‌گردم به سال‌هایی که بار چای کلکته‌چی‌ها و فنار و فانوس گرجی‌ها و قماش استانبولچی‌ها بر پشت اشتران می‌آمد و خرید و فروش‌ها همه با برات بود و دارهای قالی سر پا. رفتم تا روزهای دور و دراز و برگشتم به روزهایی که چندان هم دور نیستند. سحرهایی که مسجد و حمام تیمچه خالی نبود و هر کاسبی قبل از گشودن قفل در حجره‌اش صفحه‌ای از مکاسب شیخ انصاری را می‌گشود و حاشیه آقا میرزا فتاح را می‌خواند از استاد و می‌رفت سراغ معاش. و چایش را هم قبل از حجره در همان مجلس روضه و درسش می‌خورد. قبراق و سحرخیز. حجره‌ای که تا لنگ ظهر درش بسته باشد بو می‌گیرد. هر بار که گذرم به این کسبخانه پیر افتاد، شنیدم صدای چند قرن این تاریخشهر را. با بوی پنیر و بخار سیب زمینی و تخم‌مرغ سر گرجیلر مست شدم و با رایحه پونه سید عطار رفتم تا مسجد جمعه و طالبیه و مغازه‌ای کوچک با سیدی معمّم که هر دیوار آن دکّان با صفا شهری بود که ساکنانش همه شاعر بودند و هدیه صاحب دکان، کتاب بود برای نوحه‌خوانان در بازاری که از اول تا سیزدهم محرم وقف حسین فاطمه بود. و هست. چه ازدحامی دارد این بازار پیر. همیشه و همیشه. با یاالله‌گویانی که در ازدحام مشتریان و رهگذران، کوچه‌ای می‌خواهند برای بردن باری که یا بر چرخشان است یا بر پشتشان. چشم بد نظر کور. اسفند باید دود کرد برای این بازار در روزهای آخر اسفند. استانبول هم ندارد این بازار را.
و این بازار با همه بی‌مهری‌های ما در حقش، پا برجاست و زنده.
می‌دانید چرا؟
چون هنوز نان یک شهر را می دهد.

مهدی نعلبندی

 

انتهای پیام/

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار