یکشنبه ۱ام مهر ۱۳۹۷ , Sunday 23rd September 2018

اسفند ۱۵ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 158932

به صلابت پاهایی که آستین بالا زدند

لاغر اندام بود و بفهمی، نفهمی کمی خجالتی. پیراهن مردانه آبی رنگی به تن داشت با آستین‌های بلند، بلندتر از تمام آستین‌های دنیا! برای جوانی که دست هایش را در بازی‌های کودکی اش جا گذاشته بود. " باز باران با ترانه... کودکی 10 ساله بودم، نرم و نازک، چست و چابک، با دو پای کودکانه می‌دویدم همچو آهو، می‌پریدم از سر جو، دور می‌گشتم ز خانه..."

به گزارش هم نوا به نقل از روزنامه سرخاب، رحیم کوچولوی قصه ما درست مثل ترانه‌های کتاب فارسی مشغول شیطنت بود و بازی با بچه ها. در یکی از همین بازی‌ها بود که دستانش را برای همیشه در دوران کودکی جا گذاشت. رحیم هیچ خاطره‌ای از آن زمان به یاد ندارد از لحظه برق گرفتگی اش می‌گوید: اردیبهشت سال ۸۱ بود که در اثر سانحه برق گرفتگی دو دست خود را که امانت الهی بود به خدا بازگرداندم. “وقتی چشم هایم را باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم و بعد از مدتی دستهایم را قطع کردند.
یک آن چشم هایم را باز کردم خودم را در بیمارستان دیدم. خانواده ام چنان دور و برم را گرفته بودند که تا مدت‌ها به قطع شدن دست هایم فکر نمی‌کردم. بعد از مرخص شدن از بیمارستان تازه واقعیت جدید زندگی ام را درک کردم. اوایل خیلی گریه می‌کردم و پذیرفتن آن برایم سخت بود اما یکبار برای همیشه تصمیم گرفتم به جای اعتراض، تسلیم حق شوم.”
او از دست دادن دست هایش را تلخ ترین حادثه زندگی اش می‌داند اما مدام از من می‌خواهد تا سمت و سوی گفت‌و‌گو را طوری پیش ببرم که موجب ناراحتی کسی نشود. در اصل هم همین طور بود. رحیم عظیمی روبه‌روی من نشسته بود، نه به دلیل قطع شدن دست هایش که دور و برمان کم نیستند، قربانیان حوادثی که دچار نقص عضو شده‌اند، او اینجا بود به خاطر هنر وجودی اش. جالب نیست، زیباست از کسی نوشتن که با پاهایش توان خلق هنری را دارد که میلیون‌ها انسان سالم نمی‌توانند با دستانشان نظیر آن را بیافرینند. عظیمی که فارغ التحصیل کارشناسی رشته نقاشی ایرانی است، از معدود افرادی است در ایران که بعد از نقص عضو توانسته با پاهایش هنر نقاشی را به صورت حرفه‌ای دنبال کند.
وی خیال را زیباترین نگاه هنری به دنیا می‌داند. “می‌گوید بیشتر چهره‌ها را به خیال می‌برم، از درخت‌ها و صخره‌ها و اشکال مختلف ابرها الهام می‌گیرم و در واقع به آنچه در عالم واقعی می‌بینم چاشنی تخیل اضافه می‌کنم.”
سختکوشی اش الگویی کامل و بی‌نقص است چرا که او زمانی که دید دیگر دستی ندارد، پاهایش را به یاری طلبید، گرچه همه چیز هم به این آسانی که به نظر می‌رسد نبود. ” اوایل که نوشتن با پا را شروع کرده بودم، حتی اسمم را هم نمی‌توانستم در یک برگ A4 جا بدهم اما ناامید نشدم و آنقدر تمرین کردم که بعدها توانستم نقاشی هم بکشم و همین پشتکار و علاقه من به نقاشی باعث شد خانواده ام به من در رسیدن به هدفم کمک کنند.”
عظیمی می‌گوید: پیش از هر استادی ذات ربوبی خداوند الهام بخش من بوده و در درجه بعد پدر و مادرم با فداکاری تمام مشوق و حامی‌ام در یادگیری هنر نگارگری هستند و در نهایت استادانم. رحیم مقام هایی هم به دست آورده و تا به حال چند بار نمایشگاه گروهی و انفرادی از آثارش در مرند و تبریز برگزار کرده است می‌گوید: از بهمن ماه سال ۱۳۹۰ که وارد دانشگاه شدم، هر روز از مرند به تبریز می‌آمدم و برمی گشتم و شب‌ها دیر وقت به خانه می‌رسیدم و تازه ساعت دوازده شب بساط نقاشی را پهن می‌کردم تا نیمه شب کار می‌کردم حدوداً ۳-۲ ساعت می‌خوابیدم و باز پنج صبح بیدار می‌شدم.او که کارهای شخصی اش را خودش انجام می‌دهد به شوخی می‌گوید، خانواده ام گاهی شک می‌کنند که من دست ندارم.
رحیم بر این باور است که اگر دست هایش قطع نمی‌شد شاید ادامه تحصیل نمی‌داد و حتی نقاشی را به صورت جدی آغاز نمی‌کرد. به طور قطع می‌توان گفت این حادثه از وی شخصیتی متعالی ساخته است که او را توانمندتر از همسن و سالان خویش کرده است. می گوید: درست است که دست ندارم ولی خدا پاهایم را بالی ساخت برای رسیدن به واقعیت زندگی که می‌توان بدون دست بود ولی بی‌خدا بودن هرگز…!
دنیای رحیم این گونه است:

چو ایزد ز حکمت ببندد دری
ز رحمت گشاید در دیگری

 

ساناز شهابی

 

انتهای پیام/

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار