یکشنبه ۱ام مهر ۱۳۹۷ , Sunday 23rd September 2018

اسفند ۲ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 157041

کاش یکی از خواب بیدار مان کند…

این روزها آتش، زمین، آب و آسمان همه سر ناسازگاری دارند با ما...گویی در رقابت برای گرفتن عزیزان مان قسم خورده اند... قطار، پلاسکو، زلزله، معدن، سانچی و حالا کوه و ابرها...

رفتن های بی بازگشت، حکایت این روزهای ماست. از مسافران بهشتی قطار تبریز و آتش نشانان بی نشان گرفته تا معدنی چی ها و دریانوردان و خلبانان…

انگار نه زمین امن است نه آسمان، نه کوه و نه دریا. به کجا باید پناه برد؟ نمی دانم اما این روزها همه برای مان رجز می خوانند و قدرت نمایی می کنند.

بگذریم که زور زلزله لعنتی چربیده به دریا و کوه و آب و آتش اما دیگر همه جا بوی مرگ می دهد. بوی رفتن بی بازگشت… بوی جدایی ابدی…

حالا که می نویسم باران می آید؛ انگار که آسمان بخواهد تلافی کند، گویی بخواهد از دل مان دربیاورد اما دیگر دل خوشی از ابرها ندارم…

از فردا اگر عزیرتان را به هر دلیلی خواستید راهی هرنقطه آشنا یا نا آشنایی کنید به خاطر داشته باشید که سخت در آغوش بفشارید او را… این روزها زمین و دریا، کوه و آسمان برای گرفتن عزیزمان مان هم قسم شده اند.

الان این نم نم باران هم حال مان را خوب نمی کند، وقتی دل مان خون است هیچ بارانی یارای التیام بخشیدن ندارد حالا هزار هزار هم که ابرها ببارند این سکوت اندوه بار را هیچ هیاهویی جبران نمی کند.

کاش این آخرین غم باشد… همین هواپیمای  ART72 را می گویم همینی که صبح چشم باز نکرده بودیم خبر سقوطش آمد و ما را بار دیگر عزادار کرد؛ کاش این آخرین غم باشد…

آتش دلم زبانه می کشید تا پلاسکو… من هم با آن معدنچی ها زیر آوار ماندم… من دلم با کرمانشاه لرزید…من با سانچی غرق شدم و حالا با آن ۶۶ نفر سقوط کردم…

خدایا خودت برای این همه اندوه کاری بکن… به حرمت این باران های گاه و بی گاه هم که شده، کاری بکن… ما در این زمین کوچک تو مانده ایم و انگار از هرسو حمله ای در راه است. تن رنجور ما یارای این زخم ها، این شبیخون های لعنتی را ندارد. خدایا تو ما را ببخش و دست مان را بگیر.

این رفتن ها را باور ندارم…کاش یکی از خواب بیدارمان کند…کاش یکی به این کابوس پایان دهد… و کاش این آخرین ماه خونین باشد…

سحر مغفرت

انتهای پیام/

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار