یکشنبه ۲ام اردیبهشت ۱۳۹۷ , Sunday 22nd April 2018

بهمن ۱۸ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 155210

باز ۲۰۱۸ و انديشة فرصت‌سوزي

نياكان در مرتفعات مدخل شهر صفاصف درختان مصفائي توت كاشته «توتلق» بودند. ایام تعطيل و هر روز ‏‏تابستان مفر اهل شهر بود. ذوق را بين كه «اوخويان‌لار قهوه‌سي» را هم آنجا دائر كرده بودند كه ‏‏«بلبل‌بوغازان» شهر گوش و هوش مردم را بنوازند. «اقبال‌السلطان» مايه مي‌داد و 50 نفر يكايك ‏گوشه‌هاي ‏دستگاهی را مي‌خواندند تا شب مي‌شد. آن ته هم حوضي بود براي آبتني و تفريح و قهقه‌ها. ‏‏«پايان يولي ‏و پايان گؤلی»‏

اصغر فردی

فرصت‌هاي جهش و استعلاء آني براي مجموعه‌هاي انساني به‌ندرت دست مي‌دهد. مثلاً بايد ‏ذ‌ونفوذی ‏صاحب اهتمام هم باشد، عشق جوشنده‌ئی هم در دل بپرورد تا ناگاه نام «تبريز» هم در ‏چنان مداري ‏تلفظ شود كه قرعة تختگاهي سياحت سالي‎ ‎به نامش افتد. ‏
نياكانمان با امكانات بدوي اما دل پهناور و دست گشاده خوش يادگارانی با ما باز گذاشته بودند.
تبارزه ـ كه يكي از ساخته‌هاشان شهر اصفهان است و از قفقاز تا تركستان چين هر عمارتي دلفروز و خيره‌گر كه مي‌بيني كتيبه‌ئي حامل نام و نشان و عمل معماري تبريزي‌ست ـ زادبوم هماره‌پاتخت خود را هم در ميان شهرهاي جهان متمدن آن دور به مدينه فاضله نعم‌البدل كرده بودند و بيجا نبود كه آن‌همه فضلاء چارگوش عالم در پته‌ترين دور حياتشان خود را تازه قابل و لايق حضور و ظهور در تبريز مي‌يافتند و رخت و بخت به اين ابرشهر عالم مي‌كشيدند. يگانه‌شهري كه براي هر صنفي از معنونين گورستان جداگانه داشت. الگوشهري كه اميرالبلدهاي مراكز فرهنگي و اقتصادي عالم مانند قاهره و بغداد و ونيز و شامات و سمرقند و بخارا را از اينجا كارور مي‌بردند.
اما نيم ‏‏آن را زلزله‌هاي تحت‌الارضي و نيم ديگرش را حشرات‌الارضي از لوح زمين زدود. تا ديگر اينك تبريز را ابنيه ‏‏و عمارات معين ديدني باز نمانده است. مرداني برآمده‌اند و چه ابراج و قلاع و كوشك‌ها و قصوري ساخته، افراخته و ‏رفته‌اند و دم‌سرداني هم درآمدند و آن ساخته‌ها را فروخته و فرو ريخته‌اند. ‏‎
باغات مدينه‌الحدائق را هم كه وزيدن طوفان تمدن جمهوري اسلامي نسخة تبریز ويران كرد و به‌جايش ‏ميدان‌هائي ‏ساخت تا بتوان كرورهاي اسكناس را گرد آن ريخت و بيخت و اندوخت.
همين بقيه السيفي كه كه از دو دم ذي‌فقار زمان در امان مانده بود و ما ديديم براي شوكت شايندة تبريز كافي بود كه نسل‌هاي ما بر روي آن گلستان اشجاري نو نو بكاريم و آذينه‌هاي روز بربنديم.
مدينه‌الحدائق كه ناميده‌اند، بيجا نگفته‌اند كه ما ر رساله‌ئي فقط نام بيش از ۲۰ باغ درون شهر را بر شمرده‌ايم كه هنوز نام هاي محلاتي چون چون «كوچه‌باغ» ـ «اميرباغي» (عارف) ـ سؤگودلوق» ـ «توتلوق» ـ «لاله» ـ «قيرميزي باغ» از آن يادهاي فراموش است. جزين شهر قنات‌ها و كاريزها بود كه امروزه كاربردش را هم نمي‌فهمند و حين كشفش در خلال تخريبات راه‌هاي خفي‌اش مي انگارند و محلة «كوره باشي» نشان آن كوره‌ها (اگو)ی كهن است. عماراتي چون عالي‌قاپو و حرمخانا و باغ‌شمال و كلاه‌فرنگي و بيوت قنسول‌ها و قنسولخانه‌ها و دارالتجاره‌ها و … بماند.
نو بر آمده‌گان نومدير نمي‌فهمند چه مي‌گويم، اما اگر بگردند و قضا را در تبريز يك تبريزي پيدا كنند ‏و ‏بپرسند دستكم مي‌شنوند كه همين «داش‌قاپيلي باغ» خود يك تفرج‌گاه ديدني و محل صرف ذوق و ‏ظرافت ‏بود. مدخلش دلتا و مصب سه‌ نهر به نام «اوچ گداره‌لر» بود كه با پلي از رويش مي‌گذشتي تا به ‏جلوخان ‏و نیم‌باب دري مهيب و محتشم از سنگ خاراي اسپرخون برسي. دري از قطعه‌سنگي با ضخامت نيم ‏ارشين و به ‏ارتفاع ۳ زرع كه بر قاب و آلات و پاشنه‌ئي باز از خارا نشسته و تعبيه بود. لولايش دو لوله ‏چوب از «دمير ‏آغاجي» كه بر دو سوراخ فرو رفته و به آلات نصب شده بود كه فقط دو ‏نفر به‌راحت ‏مي‌توانستند باز و بسته كنند. آن باغ مدفن چه خاطراتي از مشروطيت و محاصرة مجاهدان و ‏‏تيرخوردن‌هاي سردار بود كه بماند. درون باغ درختان چندان زيگزاگ نشانده بود كه گوئي ‏‏مليلك‌دوزان به سرانگشتانش بافته‌اند. ميوة «تبرزه» را ـ كه اگر شنوده‌اي ـ همانجا مي‌شد چشید. آلوچه‌اش ‏‏لاي دندان خرد مي‌شد. اريك‌هايش معسل بود و …‏
چيزي را اگر به ارجمندترش هزينه كنند، دل نمي‌سوزد. آن باغ درش را چه كردند؟ از در كه خبر نيست، ‏(مانند كتيبة «علي اي هماي رحمت» قلم استاد كل اميرخاني در خانه‌موزة شهريار).
‏باغ را جاده كردند. اي خاك بر آن سر كه چنين عقلي را درونش باد مي‌دهد. ‏‎
نياكان در مرتفعات مدخل شهر صفاصف درختان مصفائي توت كاشته «توتلق» بودند. ایام تعطيل و هر روز ‏‏تابستان مفر اهل شهر بود. ذوق را بين كه «اوخويان‌لار قهوه‌سي» را هم آنجا دائر كرده بودند كه ‏‏«بلبل‌بوغازان» شهر گوش و هوش مردم را بنوازند. «اقبال‌السلطان» مايه مي‌داد و ۵۰ نفر يكايك ‏گوشه‌هاي ‏دستگاهی را مي‌خواندند تا شب مي‌شد. آن ته هم حوضي بود براي آبتني و تفريح و قهقه‌ها. ‏‏«پايان يولي ‏و پايان گؤلی»‏
يك عينالي هم داشتيم كه از «سدين ديبي» و «ايلان اوچان» گرفته تا سينه‌كش مسجد به آن ‏معبد ‏چندين هزارساله مي‌رسيديم. آتشگاهي بر بام شهر. تشنه‌گي را در «حوض طرلان»‌اش رفع ‏مي‌كرديم و ‏آن‌گاه به «كهليك بولاغي» مي‌خزيديم و تا «آجي» و «سؤيودلوق» و «دند» سُر مي‌خورديم. ‏

ح). و مهم ديگر اين‌كه از هم‌اينك پيداست اين بار را بالاخره شهرداري خواهد زاد و بر زمين خواهد ‏‏گذاشت، پس با استفاده از قرار بجاي وزارت كشور در يك‌دست كردن دو معاونت موازي فرهنگ‌مدار، يك متصدي فرهنگ‌آشناي تبريزي اهل اين حوزه را بر آن منصوب كنند كه براي اين امر ديروز دير بود ‏‏و انتخاب خطا و اين پا و آن پا و ليت و لعل و ملاحظة احوال شخصية اين و آن والله و تالله مهلك. ‏

اين مجال تاريخي براي تبريز ديگر ‏تكرار نخواهد شد. نامتان را در تاريخ تبريز به‌عنوان سوزانندة ‏‏فرصت‌ها به ثبت مي‌رسانيد. حيف است. ‏
‏ ‏
بمنه و كرمه

برچسب‌ها



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار