دوشنبه ۳۱ام اردیبهشت ۱۳۹۷ , Monday 21st May 2018

دی ۶ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 149565

گفتگو با معصومه حبابی کارگردان تئاتر:

کوشک‌ جلالی دنیای مرا کُن‌ فیکون کرده است

... از یک سمت دیگر هم علی پوریان را انتخاب کرده بودم که مسئولیتم را سنگین‌تر کرده بود. خیلی جاها هم می‌افتادم و علی پوریان شاهد بود که دیگر فکر می‌کردم آخر خط است! حتی خود علی پوریان دو سه جا به من گفت: خانم حبابی! نمی شود!، در نمی آید! ... لامصب متن سنگینه...

فرهاد باغشمال

اشاره –  معصومه حبابی متولد سال۱۳۶۷ است. دپیلم رشته نقاشی و کارشناسی کارگردانی تئاتر را از دانشگاه نبی اکرم تبریز دارد و اکنون هم در مقطع کارشناسی ارشد در همان رشته در حال تحصیل است. پیانو می نوازد و علاقه اصلی اش نیز برای تحصیل در دانشگاه، رشته موسیقی بود که به قول خودش؛ شانسی شانسی تئاتر را برای ادامه تحصیل انتخاب کرده و  از ترم سوم علاقمند جدی تئاتر شده است. شروع فعالیتش با دستیاری در اجرای نمایش «دو چهره یک کارفرما» به کارگردانی مهرداد نیکجو در سال ۸۷ در تبریز بوده و سپس تجربه کارگردانی با اجرای چند پرفورمنس در دانشگاه نیز داشته، تدریس در زمینه نمایش خلاق برای کودکان و نوجوانان، دستیاری کارگردانی چند اجرا به کارگردانی علیرضا کوشک‌جلالی در نمایش‌های روبینسون و کروزو، سیستم گرون هلم، پوزه چرمی نیز در پرونده کاری او است.

 در سال ۱۳۹۵ نمایش «پابرهنه، لخت، قلبی در آغوش (با کاروان سوخته)» را کارگردانی، و در استانبول ترکیه اجرا نمود که مورد توجه بسیار قرار گرفت. حبابی در آذر ماه امسال نیز همین نمایش را با عوامل دیگری در تبریز به روی صحنه برد. او علیرضا کوشکجلالی را پدر تئاتری خود می داند و معتقد است؛کوشک‌جلالی دنیای او را کن‌فیکون کرده است. به بهانه اجرای موفقیت‌آمیز «پابرهنه، لخت، قلبی در آغوش (با کاروان سوخته)» و استقبال خوب تماشاگران از این کار، با او به گفتگو نشستم.

 

 

 

خانم حبابی! این نمایش اولین کار جدی شما در مقام کارگردانی است؟

می‌شود گفت که اولین کارگردانی جدی من در تبریز است. چون همین نمایش را مهر  سال ۹۵  در ترکیه منتها با بازیگری اهل مراغه (حجت مقدم) به روی صحنه بردیم که به زبان ترکیه استانبولی اجرا شد. البته اجرای صحنه‌ای اولین بارم هست ولی نمایشنامه‌خوانی داشیم با اکیپی که کل عوامل و خوانشگران آن، خانم بود و تماشاگران هم همه خانم‌ها بودند.

به عنوان یک کارگردان تازه‌کار به سراغ نمایشنامه از یک نویسنده بزرگ رفتید. چه نیازی در جامعه امروز دیدید که فکر کردید این موضوع نیاز به نمایان کردن دارد؟

تعصب! در شهری زندگی می‌کنیم که تعداد زیادی از افراد آن درگیر یک سری تعصبات هستند. در دانشگاهی درس می‌خوانم که می بینم یک سری تعصبات بی‌خودی آدم ها را از همدیگر دور می‌کند. خودم یک زندگی را گذرانده بودم که تعصب من را به دیوانگی می‌کشاند. قبلا این تعصب و مرز بندی را لمس کرده بودم.ناخودآگاه وجودم مدام نهیب می‌زد که حبابی! چرا این گونه؟! چرا قهر با همه؟! نیاز به صلح را احساس می‌کردم و تنها کسی که بیشترین کمکم کرد آقای علیرضا کوشک‌جلالی بود که چهارسال دستیاری‌اش را کردم. ایشان با آن وضعیت جسمانی‌شان دعوتم می‌کرد که به آدم‌ها به دیده ابزاری نگاه نکن. خودم آن شرایط را حداقل در دو ماه زندگی‌ام داشتم و این تعصب داشت در من رخنه می‌کرد. این که به آدمی که فلان عقیده را دارد نمی‌توانم نزدیک بشوم. فلانی، فلان رشته را دارد، فلان باور را دارد، و به همین خاطر نمی تواند به حریم من نزدیک بشود، حتی به خانه من بیاید و از آن شدیدتر این که نمی‌تواند با من حرف بزند و اصولا دیالوگی نداشته باشیم با دیگری… این شد که باعث شد من عاشقانه و صمیمانه با آدم‌ها  صحبت کنم. تنها کسی که در این بلوا کمکم می‌کرد، علیرضا کوشک‌جلالی بود.

چندین سال بود که در خلوتم این نمایشنامه را می‌خواندم و جسارت هم به خودم نمی‌دادم تا این نمایشنامه را کار کنم تا این که  پارسال این نمایش را برای اجرا آماده کردم، اما نمی‌خواستم اینجا اجرا کنم. تهیه کننده‌ای بود که حاضر شد تمام هزینه‌ها را بدهد، منتها این کار به زبان ترکی استانبولی در آنجا اجرا شود. شخصیت اصلی داستان یک مهاجر ترک است که خانه و خانواده‌اش در آلمان به آتش کشیده می‌شود و آقای حجت مقدم  بازیگر سابق این نمایش، خیلی تلاش کرد و سه ماه تمام روی زبانش کار کردیم و با وجود این که قبلا این زبان را صحبت نکرده بود ولی چون تحصیلاتش زبان انگلیسی بود، زود راه افتاد. مترجم نمایشنامه را ترجمه کرد و تمرینات را شروع کردیم. در اثنای کار دیدم این نمایشنامه خیلی چیزها را دارد به من یاد می‌دهد؛ معصومه صلح کن، آدم‌ها فرق می‌کنند، در وجود آدم خیلی چیزها هست که می‌تواند به دیگران کمک بکند، و علیرضا کوشک‌جلالی چیزهایی که در چهارسال در مقام دستیاری به من یاد داده بود، عملا در نمایش ظهور می‌کرد. در صحنه‌های نمایش مثل آتش‌سوزی، ختنه و… تنم می‌لرزید، مجبور می‌شدم خیلی چیزها را از ذهنم دور کنم، دُگم‌اندیشی ها، گارد گرفتن‌هایم علیه آدم‌ها را از خودم دور کنم… الان هم دارم یاد می‌گیرم. کار نمی‌کنم که یاد بدهم کار می‌کنم که یاد بگیرم. در ترکیه که روی صحنه رفتیم خیلی استقبال شد همه پیگیر نویسنده  و کارگردان کار بودند و تعجب می‌کردند از من. و من ایمان راسخ دارم به علیرضا کوشک‌جلالی.

علیرضا کوشک‌جلالی واقعا کیست؟ می توانید در چند جمله تعریفش کنید؟

 من کوشک‌جلالی را در سه جمله می‌توانم تعریف کنم؛ آدمی که جدّی است، خیلی عاشق است، و بیش از حد منظم. همین را می‌توانم بگویم. بقیه را باید با او باشید و زندگی و تجربه کنید.

شما یک خوشبختی دارید که در این مقطع سنی و تحصیلاتی با کوشک‌جلالی آشنا، و دستیار او شده‌اید، برای کار اول‌تان هم یک متن بسیار سنگین از او را کار کردید که شاید کوشک‌جلالی به هرکسی اجازه اجرایش را نمی‌داد و به نوعی از رانت او استفاده کرده‌اید. برای کار اول نترسیدید که سراغ غول تئاتر رفتید؟ نترسید که در شروع کار و بی تجربه‌گی، هر گونه خرابی در کار به کوشک‌جلالی هم زیان می‌رساند؟

بله. خیلی جسارت می‌خواست. اگر کار خوب از آب در نمی آمد هم به نوعی اعتبارم زیر سوال می‌رفت و بدتر از آن به اعتبار کوشک‌جلالی لطمه می‌خورد و نوشته او با خاک یکسان می‌شد. با این که این متن در کشورهای مختلف و با کارگردان های مختلف اجرا شده بود ولی هر کارگردانی بار نمایشش را خودش به دوشش می کشد. تنها دو بار در ایران این نوشته روی صحنه رفته؛ یکی در شهرستان رشت به کارگردانی خود علیرضا کوشک‌جلالی است و یکی هم در بهشهر که آقای عموزاد کار کرده‌اند. می‌خواستم گونه‌ای دیگر کار بشود. من با این آدم چهارسال از نزدیک کار کرده‌ام. با او به سفر رفته‌ام و خیلی چیزها را از نزدیک دیده‌ام و یاد گرفته‌ام. هر چند سعی داشتم سبک منحصر به فرد خودم را کار کنم و به اصطلاح دارم درس این رشته را در دانشگاه می‌خوانم و نباید پای روی جای پای کوشک‌جلالی بگذارم که اگر بخواهم عین او باشم مسخره است اما من آموخته‌هایی از او را با فیلتر خودم پیاده کردم. سعیم این بود که زمین نخورم و تمام خواسته‌هایم را اجرا کنم.

از یک سمت دیگر هم علی پوریان را انتخاب کرده بودم که مسئولیتم را سنگین‌تر کرده بود. خیلی جاها هم می‌افتادم و علی پوریان شاهد بود که دیگر فکر می‌کردم آخر خط است! حتی خود علی پوریان دو سه جا به من گفت: خانم حبابی! نمی شود!، در نمی آید! … لامصب متن سنگینه…

اما یک اعتقادی، یک موتور متحرکی که بی‌گمان خود آقای کوشک‌جلالی بود من را هل می‌داد، و می‌گفت: که برو می‌رسی به آنچه که می‌خواهی.

چند دلیل داشت که را ترغیبم می‌کرد این کار را ببینم. بی تعارف اولی نام کوشک‌جلالی بود، دیگری وجود علی پوریان. شما را هم نمی شناختم، آمدم ببینم که شما با معجون این دو چه خواهید کرد. بی‌تعارف من الان که دو سه روز از دیدن نمایش گذشته، هنوز خودم را پیدا نکرده‌ام. درگیر دیالوگ‌های پوریان، میزانسن‌ها، نور و همه چیز… امضای شما در کجای این نوشته است که بگوییم درست است کوشک‌جلالی هست، علی پوریان هست، ولی حبابی هم در آنجا رد و امضاهایی گذاشته است؟

من علی پوریان را وارد این کار کردم. یک علی پوریانی که ناظر بر علی کبیر بود. در نوشته ما علی پوریان نداریم. من خواستم یک علی پوریان هم یک نقش حاضر داشته باشد. من نگاه کوشک‌جلالی را می‌شناسم به عنوان کسی که به برشت خیلی علاقه دارد. برشت خدای تئاتر اوست. کوشک‌جلالی هم به خنده اعتقاد دارد و هم به گریه. کوشک‌جلالی اعتقاد دارد که باید در جایی مثل پُتک بکوبی روی سر تماشاگر. جایی که تماشاگر در مسیر روایت غرق است و با بازیگر همزاد پنداری دارد باید بکوبی سرش و بگویی که اینجا باید فکر کنی به چیزی که در صحنه می بینی. اینجا شاید در صحنه نمایش باشد، ولی باید بیندیشی که در زندگی جاری خودت این اتفاقات رخ می‌دهند؟!

منِ کارگردان نمی‌خواستم فقط یک نمایش اَلَکی نشان بدهم، منِ کارگردان چیزهایی در زندگی‌ام بوده که این‌ها را با پوست و خون لمس کرده‌‎ام و این‌ها را دارم با تمام وجود دراختیارتان می‌گذارم. و این پُتک را من با علی پوریان به سر تماشاگر کوبیدم. گفتم با علی پوریان به عنوان راوی، روایت علی کبیر را به شما نشان می‌دهم. این فاصله‌گذاری در متن بود و من با علی پوریان توافق کردیم که این فاصله‌گذاری را با وارد کردن شخصیت علی پوریان به عنوان ناظر در صحنه، برای آگاه کردن تماشاگر اضافه کنیم.  

 

پوریان چطور راضی شد که در کار اول شما بازی بکند؟ ریسک کرده بود با آن همه تجربه!

علی پوریان آدمی است که من به او خیلی احترام می‌گذارم. اگر متن وسوسه‌اش بکند خلاقیت نشان می‌دهد. متن را خواند و روز بعدش به من گفت: واقعا متن را نمی‌شود رد کرد. متن فوق‌العاده‌ای است. نمی‌دانم چطور می شود این کار را درآورد. ایشان هم خیلی رُک و ساده به من گفت: نمی‌دانم حبابی… چرا که ایشان هم زیاد من را نمی شناخت، در حد یک دستیار کارگردان و دانشجوی تئاتر. و من به او هم حق می‌دهم. تردید داشت…

در تمرین‌ها برای‌تان قلدری نمی‌کرد؟

اصلا… آقای پوریان یکی از بااخلاق‌ترین بازیگران این شهر هستند. هر چه می‌گفتم، می‌گفتند: چشم. تا یک ماهی هم تردید را می‌دیدم در او. پیشنهاد می‌داد که این کار را بکنیم، آن کار را بکنیم، اما به قول خودش آخر می گفت:حبابی! آن قدر سمجی، که آخر حرف خودت را به کرسی می‌نشانی.

تمرین ها از کی شروع شد؟

تمرین‌ها را از اسفند پارسال شروع کردیم تا مرداد امسال که برای جشنواره روی صحنه بردیم.

جشنواره چطور بود؟

برای جشنواره تعدادی از قاب‌ها را حذف کردیم، یعنی پیشنهاد تماشاگران بود که کمی داستان کش آمده، به همین خاطر حدود ده دقیقه نمایش را کم کردیم.

در جشنواره مقامی آوردید؟

نه هیچ مقامی نیاوردیم.

چرا نمایش تان در جشنواره دیده نشد؟ داوران واقعا ندیدند این کار را؟

این چرای شما را داوران باید جواب بدهند!

با این نمایش نگاه‌ها را متوجه خودتان کرده‌اید. یک قدم خیلی بزرگ برداشتید، من از چند کارگردان و استاد نمایش هم صحبت کردم کار را بسیار ستودند. حالا با این سطح انتظار برای کار بعدی چه خواهید کرد؟

هنوز کارم با این اجرا تمام نشده است و دوست ندارم همین طور کار بماند. خیلی‌ها دوست دارند که دوباره ببینند و ما تماشاگرانی داشتیم که سه چهار بار کار را دیده بودند. من خودم همه اجراها را می‌دیدم و یادداشت بر می‌داشتم و گریه می‌کردم، بغض می‌کردم و می خندیدم هم پای علی پوریان.

کار صرفا کار من نبود کار کار تیمی بود و علی پوریانی که روی صحنه زندگی می کند. علی پوریان هر روزش را واقعا حال می‌کرد. تک تک جملاتش را زندگی می‌کرد. و من افتخار می‌کنم که با همچنین آدمی کار کردم.

یک خورده در مورد کارگردانی‌تان صحبت کنید. از تکنیک‌گذاری‌ها، بازی در بازی، فاصله گذاری‌ها، نور، فضای طراحی، استفاده از قاب‌ها که گویا ابتکار خودتان بود و من در اجرای رشت این نمایشنامه آنها را ندیدم.

بله، طراحی صحنه با خودم بود، قاب‌ها هم ایده خودم بود، سه تا لَت تو کارهایم بود، اول گفتگو هم عرض کردم که موضوع اصلی‌ام تعصب است و چیزی که تعصب را با خود به ذهن می‌آورد مرزبندی است و این مرزها را هم با کشیدن چارچوب‌ها آوردم. اول گفتم لَت‌ها را بچینم و البته به این لَت‌ها هم با توضیح صحنه‌ای آقای کوشک‌جلالی که گفته، رسیدم. در توضیح صحنه آورده که: سه تا نور هست در صحنه نورهای آبی، قرمز و سفید. سفید در میانه، آبی در سمت چپ و قرمز در سمت راست. در هیچ کدام از دو کار، که خود آقای کوشک‌جلالی در رشت کارگردانی کرده و اجرای بهشهر، این نورها را اجرا نکرده‌اند.

با خود گفتم چرا این سه رنگ را آورده، سفید برای من نمایانگر صلح و عشق بود که نماینده‌اش هم در صحنه رُز سفید بود. با خود گفتم اگر این‌ها را کنار هم بچینم، باید مرزبندی اجرا کنم، حتی آدم‌های نمایش هم به غیر از علی کبیر حجم ندارند و به چارچوب تبدیل شدند و به نوعی از بین می‌روند.

نقدهایی که نمایش داشته را خوانده اید؟ استقبال چگونه بود.

متاسفانه هیچ نقدی نوشته نمی‌شودو همه یادداشت می‌نویسند. با استقبال خیلی خوبی مواجه بودیم. حتی روز آخر سه سیانس اجرا داشتیم. ما در تئاتر امروز تبریز به یک مرحله ای رسیده‌ایم که هم پای تئاتر شعورمند، تماشاگر شعورمند هم در حال زایش است. این را از اجراهایی که این روزها روی صحنه هست به خوبی می‌توان دریافت.

مشخصا در مورد نمایش پابرهنه، مطول بودن داستان از یک سو و تک بازی بودن از سوی دیگر، شاید تماشاگر را خسته کند. هر چند تماشاگز ممکن است بنشیند و داستان را دنبال کند اما کسل… نگران این موضوع نبودید؟

چرا، حتی می‌ترسیدم که یک نفر بلند بشود و برود، حتی یک نفر گوشی تلفن خود را نگاه کند و… همه این‌ها باعث می‌شود دل کارگردان ریخته شود و پیام می‌رساند که این فرد از کار راضی نیست.

الان در تبریز نمایش های مختلفی روی صحنه است که موضوع اصلی بسیاری از آنها نمایش نامه‌های خارجی است. به تعبیری نمایش با محتوای بومی کم است و اساسا کارگردان مولف کم اتفاق می افتد و نمی دانم که آیا این به نفع تئاتر تبریز است یا نه؟! و اصولا با این اجراها فکر می‌کنید تئاتر تبریز الان در کجاست؟

تئاتر تبریز دارد به جاهای فوق العاده‌اش می‌رسد. به نوعی در حال پوست‌اندازی جدید است. ببنیند تبریز دانشگاه تئاتر دارد و باید از خیلی جاهای دیگر مثل رشت و مشهد جلو باشد. سواد بچه های ما خیلی بالاست. در مورد تالیف هم معتقدم با شما، این روزها کسی زیاد دست به قلم نمی شود. تنبلی از ماست و البته مشغله کاری هنرمندان هم است و غم نان هم که مضاعف بر دیگر مشکلات است.

 

می خواهم با علی پوریان هم صحبت کنم. از او چه بپرسم از طرف شما؟

چه چیزی به علی پوریان انرژی داد تا در کار بماند؟ علی پوریان را خیلی اذیت کردم. من از او اخلاق یاد گرفتم. من داشتم شکست می خوردم. علی پوریان خیلی بزرگواری کرد.

منبع: روزنامه سرخاب

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار