شنبه ۲۷ام آبان ۱۳۹۶ , Saturday 18th November 2017

شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 135375

امام جمعه و ما ادراك امام جمعه!

مهمان داشت.صدایم کرد:

صمد…مش صمد!

جواب دادم:بله آفا

برو چلوکباب بخر

تعجب کردم.سابقه نداشت آقا از این تقاضاها کند.غذایش ساده بود.گفتم لابد چلوکباب را برای مهمانانش می خواهد پرسیدم:آقا چند تا بگیرم؟

فقط یکی.

پس مهمانان چی؟

چیزی را که گفتم انجام بده مش صمد…برو.

پیرمرد هوس چلوکباب تبریز کرده بود خب چه ایراد داشت بنده خدا در این مدت جز سیب زمینی آب پز و تخم مرغ و آبگوشت بدون گوشت نخورده بود و یا ما ندیده بودیم….

چلوکبابی تا فهمید غذا برای آقاست سنگ تمام گذاشت.بوی برنج دم کرده آدم را از خود بیخود می کرد گفتم بشقاب را لای دستمال پیچید و گره زد.سلیقه آقا را می دانستم…

نگهبان دم در پرسید: چی شده که آقا ناپرهیزی می کنه؟

تبسمی کردم و گذشتم.آقا روی تخت چوبی گوشه حیاط نشسته بود و با چند نفر صحبت می کرد تا مرا دید گفت :بذار روی هره پنجره اتاق.همین کار را کردم و رفتم دنبال کاری.برگشتنی دیدم  چلوکباب هنوز روی هره بود.آقا در اتاق بود.گفتم آقا غذا سرد شد…سرش را بالا گرفت و چیزی نگفت.باید نگهبانها را تعویض می کردم رفتم.ساعتی با یکی از نگهبانها که تازه از جبهه برگشته بود صحبت می کردم.یادم افتاد که کسی نیست تلفن دفتر را جواب دهد.برگشتم .داخل حیاط بشقاب چلوکباب هنوز روی هره پنجره بود.از همان جا گفتم:غذا از دهن افتاد.صدای آقا از داخل اتاق بلند شد:صمد بیا اینو ببر!

آقا سرکارم گذاشته بود!با لحن گلايه  آمیز گفتم:آقا شما که لب به غذا نزدید!

ببرم گرم کنم؟

سر از کاغذها برداشت و در حالی که عمامه اش را در سر جا به جا می کرد گفت:مش صمد چند روزی بود که دلم هوس چلوکباب کرده بود و مدام وسوسه ام می کرد امروز خواستم نفسم را ادب کنم چلوکباب را گذاشتم جلوش و گفتم در حسرتش بمان و ادب شو…

آقا دوباره سرش را به سمت کاغذها چرخاند و من تا مدتی همان جا در آستانه در مات و مبهوت نگاهش می کردم و در این فکر بودم که همنشینی من با سیداسدالله مدنی اجر کدام کار خوب من است.

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار