شنبه ۲۷ام آبان ۱۳۹۶ , Saturday 18th November 2017

شهریور ۱۵ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 134926

تحلیل جامعه‌شناسی افسر نیروی انتظامی در یک صبح شهریوری

حالا که این چند سطر را می‌نویسم حدود یک ساعت از ماجرا می‌گذرد. صبح چهارشنبه، نیمه شهریور، ساعت هفت صبح راهی کار بودم. کارگر شهرداری در سکوت کوچه، مشغول شستن جوی آب بود. کمی جلوتر،  عطر لواش‌پزی محل، هوش از سر آدم می‌ربود. سبزی‌فروش هم داشت لیموترش‌های تازه را آب می‌کشید. خمیازه‌های اول صبح را قانع کنم که «دور شوید بدجنس‌ها! امروز روز خوبی است. این شهر و این زندگی زیباست؛ با تمام بدبیاری‌هایش!» خلاصه، بساط صبح برای آغاز یک روز لطیف و عالی فراهم بود. اما همین که پایم را از کوچه گذاشتم چارراه ابوریحان، پژوی سفیدی با سرعت سرسام‌آور، حدود پانصد متر را از حاشیه کمربندی با دنده عقب قیژژژژ طی کرد و جلوی پل عابرپیاده ایستاد. خدا با من بود که توانستم جاخالی بدهم و علاوه بر خودم، در نقش یک مدافع پوششی، پیرمرد رهگذر کناری را هم از مهلکه نجات دهم. پژوی از‌ خدا ‌بی‌خبر، آب سردی ریخت بر حال خوب اول صبح. بهت‌زده و مایوس و عصبی، خود را آماده کردم برای یک جدل لفظی. عصبانیتم بیشتر شد وقتی دیدم راننده خاطی، افسر راهنمایی و رانندگی نیروی انتظامی است. در فاصله بیست قدمی، به شانه‌هایم اشاره کردم و با زبان پانتومیم خواستم حالی‌اش کنم که مرد حسابی! تو مثلاً افسر راهنمایی هستی و باید حرمت آن ستاره‌های روی شانه‌هایت را نگه داری. در پاسخ، از پشت فرمان، دستش را به نشان خاک‌برسری حواله‌ام کرد! یادم نمی‌آید آخرین بار کِی تا این حد کفری شده‌بودم. برگشتم و شماره پلاک ماشین را بر‌داشتم. جناب سروان بداخلاق که با عجله مشغول خرید باگت بود، تا چشمش به من افتاد و متوجه عکس‌برداشتن من شد، با اشاره دست، یکی از اندام‌های حیاتی بدنش را پیش کشید! حس تحقیر و ناامیدی عجیبی، تمام وجودم را فرا گرفت. آدم چقدر می‌تواند در رفتارش، بی‌پروا باشد؟! آن هم با لباس قانون! افسر راهنمایی، یک‌تنه تمام نظریه‌های جامعه‌شناسی را  در عرض چهل ثانیه به چالش کشید و  مکتب جدیدی را در یک فضای واقعی بنا می‌نهاد و من با تئوری‌های کتابخانه‌ای، به سختی می‌توانستم در مقابل نظریه ساختارشکنانه  او مقاومت کنم. باری،  چشمم افتاد به گشت راهنمایی و رانندگی آن طرف چارراه. دو پلیس کنار ماشین‌ مستقر بودند. نزدیک شدم. یکی‌شان جناب سرگردی بود به غایت محترم. با هزار عجز و عصبیت، شکایت به او بردم. شرح ماوقع کردم و شماره ماشین خاطی را نشانش دادم. نگاهی به شماره کرد و گفت: «لابد، طرف افسر وظیفه بوده.» سعی کرد دلجویی‌ام کند. دوباره به گوشی‌ام نگاهی انداخت و شماره ماشین خاطی را برای اطمینان ‌خاطر من، با خودش زمزمه کرد و گفت: «پیگیری می‌کنیم انشالله.». اما واضح است که شماره شش‌رقمی به این سرعت، یاد هیچ‌کس نمی‌ماند. به خصوص در یاد افسر ارشد راهنمایی و رانندگی که کلی دنگ‌و‌فنگ دارد و بین آن همه مشکل، شاید چنین موضوعی، اصلاً برایش  اولویت و موضوعیت نداشته باشد. دور شدم، اما باز آن آرمان‌گرایی و خیال «شهروند محترم بودن» سراغم آمد. یادم آمد تیزرها و کلیپ‌های ترگل ورگل نیروی انتظامی چطور مردم را به همکاری با سامانه نظارتی ۱۹۷ تشویق می‌کند. با خودم گفتم پلیس این مملکت، حساب‌و‌کتاب دارد، نظارت دارد، بازرسی دارد. این‌جوری نیست که یک عضو بی‌نزاکت، بتواند حرمت کل پلیس را لجن‌مال کند. ۱۹۷ را گرفتم. صدای ضبط‌شده از خواهر محترمه‌ای، اتوماتیک تشکر کرد و گفت صبر کنید تا ارتباط‌تان با کارشناس برقرار شود. زمان می‌گذشت. صبر، بی‌حاصل و عبث بود. دوباره تماس گرفتم، دوباره همان پیغام بی‌فرجام، به صبرم دعوت ‌کرد. جز صبر چه می‌توان کرد… و تواصوا بالصبر.

 

فرشید باغشمال

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



آخرین اخبار