پنج شنبه ۱ام تیر ۱۳۹۶ , Thursday 22nd June 2017

خرداد ۱۹ام, ۱۳۹۶

کد خبر : 122409

من دقیقا همانم

یکی دو سال پیش، شعر سپیدی خطاب به همسران محترم شهدا نوشته بودم که از زبان فرزند_شهید شروع می شد و به فداکاری های همسر_شهید ختم می شد. ابتدایش این گونه بود:
آی آقای جنگ
من نمی شناسمت
فقط ردی از تو را
توی شناسنامه ام دیده ام …

دقیقا من همانم، جنگ به معنای جنگ تحمیلی هشت ساله ی بین ایران و عراق را نمی شناسم ولی همیشه تندیس زنده ای از جنگ را مقابل چشمانم دیده ام، گاهی حتا سر روی زانوانش گذاشته کارتون دیده ام، یا وقتی حمام بوده ام، صدایش کرده ام، بیاید و موهای زائد پشت گردنم را با تیغ بتراشد، یا وقتی در کارگاه مبل سازی کار می کرد، هر از گاهی به کمکش رفته ام. سیلی هم خورده ام از او، وقتی اولین بار ریش تراش به دست گرفتم و خط ریشِ نداشته ام را تراشیدم، هی کوتاه کردم ولی خط اش صاف نمی شد، آنقدر کوتاه شد که تا گیج گاهم فقط پوست مانده بود و اثری از مو نبود. ازآن دست های چاق اش سیلی خوردم.

اگر بخواهم دقیق شوم، اولین خاطره ی من از جنگ، بر می گردد به پایان کلاس اول ابتدائی، بنیاد جانبازان مراسم تجلیل از فرزندان ممتاز جانبازان گذاشته بود و به معدل ۲۰ ها، جایزه می دادند. دعوت از شاگردان ممتاز، به ترتیب مقطع تحصیلی شروع شد و مجری برنامه صدا کرد: شهریار_شفیعی فرزند جانباز ۲۰ درصد محمد شفیعی، کلاس اول ابتدائی

رفتم و جایزه ام را گرفتم، یک کیف مدرسه بود که روی جیب کوچکش، عکس حضرت امام حک شده بود. الان که دقیقا ۲۰ سال از آن موقع می گذرد، هنوز هم دارمش، لای کاغذ کادوی تقریبا پاره. اما اصل ماجرا از این قرار است که بیرون مراسم، دلگیر از اینکه چرا به فرزندان جانبازان، با درصد بالا، کادوهای چرب تری می دادند، یک جمله به حضرت پدر گفتم. اینکه: کاش صد در صد می شدی بابا.

معنی اش را نمی دانستم، شاید من، در همان هفت سالگی پدر را شهید کردم. پدری که یک تکه از استخوان پای چپ اش، ۲۰ تکه شده بود و هنوز هم کمی می لنگد، پدری که رگ سیاتیک اش پاره شده و اندازه ی چند کیلو وسیله هم نمیتواند بردارد، و اعصاب و روان، و موج انفجار که سال به سال وخیم تر شد. و این اواخر، که وقتی سیم خاطره هایش اتصالی می کنند، فرش برایش می شود  صندلی الکتریکی. هذیان هایش میشود هر شب بعد از شام و شب های شناسایی رفتن اش می شود کابوس های شبانه اش، و حیف که عزت نفس و ته مانده ی غرورم، نمی گذارد، بیشتر در باره اش بنویسم. همین بس که هنوز محتاج بنیاد جانبازان نیست.
شَهِد الله که تک تک دردهای پدر، مدال  عزتی ست که به سینه ام سنجاق شده  و ستاره های غروریست که سال هاست سردوشی منند.

یادم هست که وقتی خبر اختلاس ها از تلویزیون پخش می شد، از فرط حرص و عصبانیت، فرش را چنگ می زد. وقتی یقه سفید های پیشانی پینه بسته های تسبیح به دست حاجی گرینف صفت هارا می دید، وقتی ذخایر نظام را سر سفره ی  نظام  با دست های چرب و چیلی می دید، وقتی خیلی ها را می دید که در بزنگاه ها، وقت تحصیل خارج شان بود و بعدها احساس تکلیف می کردند و می آمدند و همه کاره ی داخل می شدند، چقدر وصیت نامه ی #حمید_باکری را با خود زمزمه می کرد. وقتی  هر کس و ناکسی، خودش و خانواده اش، عقیده و آرمان اش را مورد تحقیر و استهزاء قرار می داد، چقدر هذیان های شبانه اش و شدت لرزه ی صندلی الکتریکی اش زیاد تر می شد.

کاش پدر، همان صد در صد می شدی و اینهارا نمی دیدی، نه تنها اینها، بلکه همه ی آنهایی را که سانسور کردم و نگفتم.

الغرض، دردِ دلی بود با حضرت جنگ، که نمادی از او، ابوی بنده است، که من در این بیست و هفت سال، تحت مهر و قهر و رأفت و خشونت او  قد کشیده ام و سرم درد می کند برای همه ی غربت این آرمان.

الغرض اینکه خرمشهر ها در پیش است و ما هم که حکم آتش به اختیاری مان را گرفتیم. انشاءالله که مسائل اصلی را از فرعی تشخیص بدهیم. تا بیست و پنج سال آینده اتفاقات مهمی در پیش است. توکلت علی الله

شهریار شفیعی

اخبار مرتبط :



دیدگاهها (۰)



داغ ترین خبرها
  • No posts liked yet.
آخرین اخبار