پایگاه خبری - تحلیلی هم‌نوا

فروردین ۱, ۱۳۹۸ / March 21, 2019

به بهانه نود و یکیمین سالروز تولد هوشنگ ابتهاج (ه. الف سایه)

ماجرای گفتگوی شاعرانه سایه و شهریار

لیلا حسین نیا
یکی از نمودهای ارتباط عمیق و پر محبت این دو شاعر بزرگ معاصر به بعد از مرگ نیما بازمی گردد. تاثیر مرگ نیما و از دست رفتن مراد و مرشدی چون او بر همه پیروانش سنگین بود. در این میان سایه برای کاستن از بار درد وتنهایی شاعرانه خویش به بارگاه شهریار پناه می برد.

قصه رفاقت هوشنگ ابتهاج و محمد حسین شهریار داستان رفاقتی عمیق و دیرین است. سایه در کتاب «پیرپرنیان اندیش» بارها و به مناسبت های متفاوت درباره شهریار گفته است. بسیاری از علاقمندان به شهریار نوع روایت سایه از زندگی شهریار را نپسندیده اند. اما داستان رفاقت این دو از این روایت ها و قضاوت ها فراتر است. سایه خود در جایی از همین کتاب می‌گوید: «شهریار پناهگاه من بود، اون هم پناهگاهی که من از سال‌ها پیش با شعرش آشنا هستم، عاشقانه شعرشو دوست دارم و خودشو هم دیدم که آدمی‌یه فوق‌العاده لطیف، فوق‌العاده مهربان و فوق‌العاده نیکخواه.»

یکی از نمودهای ارتباط عمیق و پر محبت این دو شاعر بزرگ معاصر به بعد از مرگ نیما بازمی گردد. تاثیر مرگ نیما و از دست رفتن مراد و مرشدی چون او بر همه پیروانش سنگین بود. در این میان سایه برای کاستن از بار درد وتنهایی شاعرانه خویش به بارگاه شهریار پناه می برد و می نویسد:

با من بی کس تنها شده، یارا تو بمان

همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان

 

من بی برگ خزان دیده دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری، تازه بهارا تو بمان

 

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته نگارا تو بمان

 

زین بیابان گذری نیست سواران را لیک

دل ما خوش به فریبی است، غبارا تو بمان

 

هر دم از حلقه عشاق، پریشانی رفت

به سر زلف بتان! سلسله دارا تو بمان

 

شهریارا، تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا، یارا، اندوه گسارا تو بمان

 

سایه، در پای تو، چون موج، دمی زار گریست

که سر سبز تو خوش باد کنارا تو بمان

 

اما شهریار درد کشیده که در تمام روزگار عمرش داغ از دست دادن ها و فرقت ها را چشیده بود؛ در پاسخ این غزل سراسر عاطفه سایه، به دردناکی زندگی بعد از مرگ یاران اشاره کرد و نوشت:

 

سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه

زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه

 

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه

 

خود رسیدیم به جان نعش عزیزی هر روز

دوش گیریم و به خاکش برسانیم که چه

 

آری این زهر هلاهل به تشخص هر روز

بچشیم و به عزیزان بچشانیم که چه

 

دور سر هلهله و هاله شاهین اجل

ما به سرگیجه کبوتر بپرانیم که چه

 

کشتی ای را که پی غرق شدن ساخته اند

هی به جان کندن از این ورطه برانیم که چه

 

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

 

ما طلسمی که قضا بسته ندانیم شکست

کاسه و کوزه سر هم بشکانیم که چه

 

گر رهایی است برای همه خواهید از غرق

ورنه تنها خودی از لجه رهانیم که چه

 

ما که در خانه ایمان خدا ننشستیم

کفر ابلیس به کرسی بنشانیم که چه

 

مرگ یک بار مثل دیدم و شیون یک بار

این قدر پای تعلل بکشانیم که چه

 

شهریارا دگران فاتحه از ما خوانند

ما همه از دگران فاتحه خوانیم که چه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب