پایگاه خبری - تحلیلی هم‌نوا

تیر ۲۵, ۱۳۹۸ / July 16, 2019

باز کن چشمت را تا که گل باز شود…

نگین نجار ازلی
میشنوی؟! بوی بهار پیچیده در لابه لای برگ ها را میگویم. هوای صبحگاهیست که مستت میکند و قلم، بی اختیار، بین انگشتانت سُر میخورد و کلماتی که بر جان کاغذ نقش میبندند... . حال که این سطور را برای شما مینویسم درخت های تبریزی سربه فلک کشیده روبروی پنجره اتاق، با باد نوروزی رقص کنان زلف برهم میزنند و نوید بهار را با خود به حرم دل می آورند... . احساس بهار نیلوفرانه بر اندام روزگار میپیچد، تو گویی نگاه میلغزد و مهمانمان میکند به عشرتگاه خورشید... .

میشنوی؟! بوی بهار پیچیده در لابه لای برگ ها را میگویم. هوای صبحگاهیست که مستت میکند و قلم، بی اختیار، بین انگشتانت سُر میخورد و کلماتی که بر جان کاغذ نقش میبندند… . حال که این سطور را برای شما مینویسم درخت های تبریزی سربه فلک کشیده روبروی پنجره اتاق، با باد نوروزی رقص کنان زلف برهم میزنند و نوید بهار را با خود به حرم دل می آورند… . احساس بهار نیلوفرانه بر اندام روزگار میپیچد، تو گویی نگاه میلغزد و مهمانمان میکند به عشرتگاه خورشید… . از پنجره به بیرون نگاه میکنم. برف بالای گلدسته های مسجد محله [که از لابلای تبریزی ها دیده میشوند]، چند روزی میشود که آب شده است. مادر آرام آرام زیر لب غزلی میخواند و به سنت دیرین هر سال در باغچه حیاطمان، شمعدانی میکارد. لب حوض پر میشود از رنگ معجزه. چشمانم را از شمعدانی ها گرفته، سیبی را که بین دستانم نگه داشته ام بو میکنم… . عطر بهار است که دماغ را قلقلک میدهد و تا مغز استخوانت پر میشود از شادی. در دل خنده ای میکنم…، درست مثل کودکی که هیجان پهن کردن سفره هفت سین را دارد… چقدر شیرین است این سیب.

راستی گفتم بهار و یادم افتاد که چه زود میگذرد. منظورم زندگی است و زمان… . یادتان می آید، همین دیروز بود که ۱۳۹۷ را با سلامی، آغاز کردیم و این قلم ما را باخود همراه کرد تا بنویسیم و بخوانیم. اما از چه و که؟! روی سخنمان را  “ایران” قرار دادیم و تصمیم گرفتیم تا بنویسیم از دغدغه هایش و نیز دغدغه مردمانش که صمیمانه دوستش داشتند و دارند. تصمیم گرفتیم که خط مشی ناقدانه ای را در پیش بگیریم. صداقت را اصل خود قرار دادیم و شما را بزرگ ترین همراه و ناظر و ناقد برای خود [که خود ما نیز از نقد مبری نبودیم و نیستیم]… و این چنین با اعتماد به نام شما و گرمای حضور پرمحبتتان، در یخبندان سخن بی پرده گفتن شروع کردیم. میگویم سخن بی پرده و بر روی آن تکیه میکنم؛ چه، در این مدت سعی ما این بود بدون ملاحظات فرمایشی، راقم سخنان حق باشیم و به غیر حق ننویسیم.

گاهی دلمان میلرزید که نکند یخ سست زیر پایمان ترک بخورد… اما هر بار دلمان قرص میشد به دستان مهربان شما که همیشه آنجا، کنار ما، بودید تا اگر خدای نکرده راه را به خطا رفتیم با رهنمودهای خود دست ما گیرید؛ که مطمئن بودیم دل های مردمان شهر برخلاف سیمای عبوس آن میخندد و احساسات و حس مسئولیت در این قهقرا هنوز به خواب  نرفته است و نقاب بر رخساره نکشیده… . میدانستیم که جای پای عشق را هیچ برفی نمیپوشاند که هیچ، قندیل بی توجهی را نیز، همراهی و همدلی شما یاران میتواند آب کند. اگر در این سنگلاخ نیز گاه گداری جفایی دیدیم و خاری بر دستمان رفت، باز دلمان را خوش کردیم به حضور شما که در دل زمستانی ترین روزها نیز، بهار را در روحمان به انقلاب وامیداشتید.

نوشتیم و نوشتید و خواندید و خواندیم… . یک سال دیگر با شما بودیم و چه مهربانانه و دلسوزانه ما را همراهی کردید و در کنارمان باقی ماندید. این روزها كه انعکاس نگاه بهار بر طاقچه دلمان مهمان است و به سیاق رضا براهنی تا بخواهی انحنای ذوزنقه و نیم رخ پرتقال و غوغای کبوترها را در قالب کلمات بیاوری و جمع و جورش کنی میبینی زدی به دل کوچه و خطاب به پروانه ها، با لهجه ای شیرین، شعر میخوانی… . با شما و همراهی شما  آخرین برگ از سال ۱۳۹۷ را نیز پر کرده، به نظاره ۱۳۹۸ نشستیم تا سالی جدید و فالی دگر که خدای لسان الغیب برایمان رقم بزند… تا یک بار دیگر با تکیه بر این اعتماد دیرین، کمر همت برببندیم و در سال جدید مصرانه تر از قبل و موشکافانه تر از دیروز تلاش کنیم و قدمی هرچند کوچک برای رشد و تعالی شهر برداریم. با همان امید دیرین که ما به آینده فرهنگی شهر امیدواریم… . باید بگوییم، خرسندیم در سالی که گذشت همنوا و یک صدا با هم ترانه ای خواندیم برای بودن و شدن و در کنار هم باقی ماندن به عشق؛ همچنین خرسنیدم که به عنوان عضو کوچکی از این خانواده توانستیم در کنار شما به رسالت رسانه ای خود بپردازیم . لازم است در انتها از تمامی همکاران و دوستانی که در این مدت، لختی نیز ما را تنها نگذاشتند کمال تشکر را بجا آورده، سر تعظیم در مقابل این بزرگان که زبان از وصف محبتشان الکن است، فرود آوریم. امید که تا به امروز توانسته باشیم رسالت خود را به درستی برجای بیاوریم… . یا حق.

باز کن پنجره را و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبیست

خواب گل مهتابیست

ای نهایت در تو، ابدیت در تو

ای همیشه با من، تا همیشه بودن

باز کن چشمت را تا که گل باز شود

قصه زندگی آغاز شود…

 

One thought on “باز کن چشمت را تا که گل باز شود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب